#شاه_کلید__پارت_162

چی باید میگفتم؟ که علاقه دارم به شهاب؟ نه این درست نیست!!! شاید ازش خوشم بیاد ولی خب به هرحال نمیتونم عاشقش باشم!

شهرزاد ـ تو چی؟

با درموندگی نگاهش کردم.

من ـ شهرزاد! من خیلی به کمکش نیاز دارم!

شهرزاد ـ رزیتا چرا شهاب؟ میدونی که شهاب خیلی مغروره! خیلی زیاد! ببین تو میتونی با بی محلی به سپهر هم کارخودتو راه بندازی!

سرمو تکون دادم... اما نه... با بی محلی اروم نمیشدم! به هرحال چیزیه که شده و گندیه که زدم!!!

من ـ شهرزاد حالا میگی چیکار کنم؟

شهرزاد ـ از بس بی فکری رزیتا!

من ـ اه اینقدر اذیت نکن! به جای اینکه نصیحتم کنی الان بگو چیکار کنم؟! میفهمی من دیگه گفتم به سپهر!

شهرزاد ـ ببین... من شهابو میشناسم الان میاد سوال پیچت میکنه! سعی کن چند روز ازش فاصله بگیری!

من ـ نمیگفتی هم همین کارو میکردم! خب بعدش چی؟ فکر میکنی سپهر دیگه اینجا نمیاد؟ نه جونم! از فردا هم با مامانش اینا میاد! اونوقت دیگه واویلا!

شهرزاد با کلافگی سرشو تکون داد و گفت:

ـ من هیچی دیگه به فکرم نمیرسه!

من ـ شهرزاد... وقتی داستانمو برات تعریف کردم... دلت به حالم سوخت؟

شهرزاد ـ اره! از سپهرم بدم اومد! اگه بهم نمیگفتی که همچین پسریه هیچ وقت نمیفهمیدم! ظاهرش خیلی گول زنه!

من ـ اره... منم گول ظاهر و رفتار مهربونشو خوردم...

سرمو بالا گرفتم تا ببینم عکس العمل شهرزاد چیه! ناراحت بود... شاید داشت بهم ترحم میکرد!

من ـ از نظرت اگه به شهاب بگم چیکار میکنه؟

romangram.com | @romangram_com