#شاه_کلید__پارت_161
با نفرت به دستش که به سمتم دراز شده بود نگاه کردم. سرمو تکون دادم و گفتم:
ـ نه متاسفم من طبق لیاقت هرکس باهاش برخورد میکنم!
چهره سپهر رفت توهم. دستشو پس کشید و با گفتن خداحافظ به کل حضار، به سمت در رفت و خارج شد.
بازوی شهابو ول کردم و نفسمو با سرخوشی بیرون دادم... شهرزاد هم بالاخره لب باز کرد و گفت:
ـ آخیش! بالاخره از دست این ایکبیری خلاص شدیم!
شهاب با شک و تعجب به ما دوتا نگاه کرد و گفت:
ـ منظورتون چیه؟!
و به سمت من برگشت و دست به کمر شد و گفت:
ـ خب بگو! میشنوم توضیحتو!
موندم چی بگم! چی میگفتم؟! شهرزاد با نگرانی نگاهم کرد... چاره ای نبود. باید همه چیو بهش میگفتم... با اومدن مامان نفسی از سر اسودگی کشیدم و زیر لب به شهاب گفتم:
ـ بعدا همه چیو بهت میگم!
و با شهرزاد رفتیم بالا... اول من وارد شدم و شهرزاد پشت سرم اومد و درو بست. یکم نگاهم کرد و وقتی دید هیچ حرفی ندارم گفت:
ـ رزیتا... راه درستی واسه انتقام انتخاب کردی؟
بهش نگاه کردم و خجالت زده گفتم:
ـ نمیدونم...
شهرزاد ـ شهاب رو وارد بازی نکن! یا اگه میکنی به عنوان یه وسیله ازش استفاده نکن!
من ـ نه... من ...
romangram.com | @romangram_com