#شاه_کلید__پارت_160

ـ خب چه خبر دختر عموجون؟!

لبخندی زدم و گفتم:

ـ سلامتی پسرعمو!

سپهر به شهاب اشاره کرد و گفت:

ـ معرفی نمیکنی؟

من ـ مگه بهم معرفی نشدین؟

سپهر ـ کامل تر معرفی کن!

یهو بی هوا انگشتامو به وضوح انگشتای شهاب قلاب کردم طوری که سپهر ببینه و گفتم:

ـ شهاب، پسرخاله عزیزم. یا بهتره بگم عشقم! شهاب جون ایشونم سپهر پسرعموم هستن!

شهاب که شوکه شده بود هیچ حرکتی نکرد ، دستشو فشار دادم که به خودش اومد و گفت:

ـ خوشبختم اقا سپهر! خیلی خوش شانسید که رزیتا دخترعموتونه!

با این حرفش قربون صدقه اش رفتم و لبخندی زدم! شهرزاد هم که حرفی نمیزد و هنوز تو شوک بود! اما از کارای من خنده اش گرفته بود!

سپهر با این حرفای من ، اخم غلیظی کرد و گفت:

ـ اِ؟! عشق جدیدتون؟!

میدونستم میخواد آبرومو ببره! ولی کم نیاوردم و گفتم:

ـ نه اقا سپهر! عشق اولم! راستش اون عشق دوران بچگی، توهمی بیش نبوده! راستش یه وابستگی فانتزی بود که من عشق تعبیرش کردم!اینطور نیست؟

سپهر دیگه حرفی نزد. بلند شد. دستمو از دست شهاب بیرون اوردم و اینبار دستمو دور بازوش حلقه کردم! شهاب هرلحظه متعجب تر میشد! ولی همین که چیزی بهم نمیگفت و باهام همکاری میکرد برام خیلی ارزش داشت. سپهر نفس عمیقی کشید و دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:

ـ استقبال گرمی که ازم نکردی! حداقل خداحافظی گرمی باهام کن!

romangram.com | @romangram_com