#شاه_کلید__پارت_159


ـ شهرزاد خوبم؟!

شهرزاد نگاهی به سرتاپام انداخت و گفت:

ـ رزیتا همینطوری هم خوشگلی! اینقدر نگران نباش! میتونی حال سپهر رو بگیری!

من ـ باهام میای پایین؟

شهرزاد سری تکون داد و سر و وضعشو مرتب کرد و باهم رفتیم پایین. دستام میلرزید. رنگم پریده بود و باز یخ کرده بودم. شهرزاد که متوجه حالم شد، دستامو گرفت تا لرزشش معلوم نشه! هرچند که خیلی کم بود. سپهر هنوزم نشسته بود! نمیدونستم برای چی اینجاست! چرا باید اینجا باشه ؟ پس بابا و مامانش کجان؟

ـ سپهر ایشون شهرزاد هستن!

صدای مامانم بود که شهرزاد رو به سپهر معرفی میکرد! شهرزاد سلامی کرد و زیر لب در گوش من گفت:

ـ صدسال سیاه میخوام باهات آشنا نشم شفتهِ ول!

با این حرف شهرزاد خنده ام گرفت ولی سعی کردم جلو خنده ام رو بگیرم! سپهر واقعا سفید بود! مثله ماست! فکر کنم اصلا از خونشون بیرون نرفته!سپهر خیلی تغییر نکرده بود.

سپهر بغل مامان نشسته بود و شهاب تک و تنها روبه روی اونا... دقیقا رفتم نشستم کنار شهاب و شهرزاد هم اومد کنار من! نمیدونم قصدم از اینکار چی بود. کنترل کارام دست خودم نبود. به هیچی فکر نمیکردم و با بی فکری کارمیکردم! شهرزاد هم چیزی نمیگفت. مامان که از سکوت بیزار بود، گفت:

ـ خب سپهر جان مادر وپدرت چرا نیومدن؟!

سپهر پای راستشو انداخت رو اون یکی پاش و با حالت خیلی رسمی جواب داد:

ـ راستش ما تازه رسیدیم! مامان و بابا خسته بودن و گفتن که از فردا مزاحمتون میشن! منم اومدم یه احوالی بپرسم و برم! (خبر مرگت دو ساعت نشستی میخوای احوال بپرسی؟ خب بپرس شرتو کم کن دیگه!) و خیلی ممنون از استقبال گرمتون! (این جمله رو با طعنه ادا کرد.)

شهاب خنده اش گرفت. مامان که دیگه حوصله اش سر رفته بود گفت:

ـ ای بابا پس چرا خالت نمیاد؟

سپهر با شنیدن این حرف با تعجب به مامانم نگاه کرد. اما مامانم چیزی نگفت! خوب بلد بود بذارتش تو خماری! سپهر هم پسری نبود که سوال بپرسه! از اونایی بود که ترجیح میداد از کنجکاوی بمیره ولی سوالی نپرسه! اه پسره ی نکبت!

مامان بلند شد و به سمت تلفن رفت و مارو تنها گذاشت. سپهر که از رفتن مامانم مطمئن شد به من نگاه کرد و گفت:


romangram.com | @romangram_com