#شاه_کلید__پارت_158

سپهر خواست حرفی بزنه اما از بین لباش هیچ حرفی خارج نشد. منم فرصت رو مناسب دیدم و با صدای ضعیف ببخشیدی گفتم و به سمت ماتمکده ام دویدم.

وارد اتاق که شدم زدم زیر گریه. به در تکیه دادم... زانوهام یاری نکردن و خم شدن... خودمو سر دادم پایین و نشستم و شروع کردم اروم اروم گریه کردن...

به خودم که اومدم دیدم دارم جلوی شهرزاد گریه میکنم و شهرزاد مات و مبهوت منو نگاه میکنه! یه لحظه جا خوردم و به خودم لعنت فرستادم! مگه برام مهم بود؟! ولی خب بالاخره خاطره هام زنده میشدن. شهرزاد با عجله به سمتم اومد و وقتی دید متوجه اش شدم گفت:

ـ رزیتا چت شد؟! شهاب چیزی بهت گفت؟!

سرمو تکون دادم و دربین هق هقم گفتم:

ـ سپهر...





شهرزاد هول کرد و گفت:

ـ سپهر کیه؟ چیه؟ چی شد یهو رزی؟

دوباره گریه رو از سر گرفتم... الان وقتش بود حداقل با شهرزاد مشکلمو درمیون بذارم! حتی به ثنا هم نگفته بودم! اون اصلا با انتقام موافق نبود! ولی شاید اگه الان اینجا بود و اشکای منو میدید نظرش عوض میشد!

شهرزاد که دید هنوزم حرف نمیزنم و گریه میکنم بغلم کرد و شروع کرد به نوازش کردنم. کمی که حالم خوب شد... اروم ، اروم شروع کردم به تعریف کردن. از اول زندگیمو تا اینجا براش تعریف کردم...

بعد از اینکه صحبتام تموم شد به ساعت نگاه کردم. یه ساعت بود که داشتم براش قصه میگفتم!هه! دستی به گونه ام کشیدم که دیدم بازم خیس شده. شهرزاد هم داشت گریه میکرد.

با خنده سعی کردم جو رو عوض کنم:

ـ تو دیگه چرا گریه میکنی؟! مگه فیلم هندیه؟

شهرزاد میون گریه خندید و گفت:

ـ عاشق همین روحیه اتم! همش میخندی!

هه! خب معلومه شهرزاد اون روزای اسفناک منو ندیده بود! حرفی نزدم. از جلوی در پاشدم و به سمت میز آرایشی ام رفتم و سر و وضعمو درست کردم. چشام قرمز شده بود. رفتم دستشویی و یه مشت اب به صورتم زدم و صورتمو خشک کردم. به شهرزاد نگاه کردم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com