#شاه_کلید__پارت_157


ولی من به حرفش گوش نمیکردم و سعی داشتم زودتر به اتاقم برسم! یا حداقل دستشویی که نزدیک تر بود! سرمو چرخوندم که شهابو ببینم داره دنبالم میاد یانه که دیدم سرجاش ایستاد و تا خواستم سرمو برگردوندم محکم با یکی برخورد کردم و زانوهام سست شد و تعادلم رو از دست دادم و پخش زمین شدم! مطمئن بودم امین بود چون امینم مثه آهن محکمه! آخی گفتم و بلند شدم و درحالی که باسنمو میمالیم گفتم:

ـ اخ بیشعور دردم گرفت چرا مثه درخت جلو ادم سبز میشی؟!

چیزی نگفت و این باعث تعجبم شد. سرم رو بالا گرفتم... با دیدن چهره آشنا از تعجب کپ کردم... زبونم قفل شده بود و نفسم بند اومده بود.

باورم نمیشد سپهر جلوم باشه... چندبار آب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم به حالت عادی ام برگردم اما نمیتونستم ... ماتم برده بود. از دیدن سپهر به قدری شوکه شده بودم که نفهمیدم شهاب کی اومد کنارم. شهاب که دید مثل گیج و منگا زل زدم به سپهر و تقریبا لال مونی گرفتم رو به سپهر کرد و گفت:

ـ سلام!

با صدای سپهر به خودم اومدم. تو چهره اش دقیق شدم که با کنجکاوی نگاهم میکرد و لبخند محوی گوشه لبش بود!

سپهر ـ ببخشید زنگ زدم متوجه نشدید؟!

به سمت در نگاه کردم و مامان رو دیدم که با نگرانی به من نگاه میکنه. نفس عمیقی کشیدم ولی بازم چیزی نگفتم... دستام لرزش خفیفی پیدا کرده بود و بدنم یخ کرده بود.

مادرم سعی کرد جو رو عوض کنه!

مامان ـ به بچه ببینید کی اومده! اقا سپهر! پسرعموی رزیتا!

شهاب ـ خوشبختم اقا سپهر!

سپهر که با شنیدن اسم من کنجکاوتر شده بود پرسید:

ـ پس رزیتا کجاست؟!

دیگه تقریبا داشتم شاخ درمیاوردم! مامان و شهاب هم دست کمی از من نداشتن. یعنی باید باور میکردم که منو فراموش کرده؟ یعنی باور کنم منو نمیشناسه؟! اینکارش منو در تصمیمم مصمم تر کرد! حالا دیگه واقعا برای انتقام گرفتن بی تاب بودم! سپهر جلوم بود! ولی کاش دیرتر میومد! من هیچ نقشه ای واسه انتقام نکشیده بودم! هیچی!

مامان خندید ولی نگرانی رو میتونستم از صداش حس کنم:

ـ سپهرجون یعنی واقعا دخترعموتو نشناختی؟! جلوت وایساده! فکر نمیکردم 5 سال بری مالزی ماهارو یادت بره!

سپهر نگاهش رنگ تعجب و حیرت گرفت. نگاهشو به من دوخت که از اینکارش هول شدم و بیشتر به شهاب چسبیدم که شهاب هم تعجب کرد.


romangram.com | @romangram_com