#شاه_کلید__پارت_156
شهاب نگاهم کرد و گفت:
ـ رزیتا حوصله کل کل ندارما!
من ـ اِ جدی؟! ولی من خیلی حوصله دارم! میخوای قرض بدم بهت استاد جون؟!
شهاب بلند شد و رو به روی من قرار گرفت. ولی من از جام تکون نخوردم و همینطور رو مبل نشسته بودم.
شهاب شمرده شمرده گفت:
ـ رزیتا عزیزم! تو مثه اینکه متوجه نمیشی نه؟!
سرمو تکون دادم و گفتم:
ـ نه!
شهاب ـ پس بلند شو تا بهت بفهمونم عزیزم!
لبخندم محو شد! با اینکه میدونستم کاری نمیتونه بکنه اما از اینکه بازم زیاده روی کرده باشم ترسیدم! ولی برای اینکه بهش بفهمونم ازش نترسیدم بلند شدم!
وقتی بلند شدم به خودم لعنت فرستادم که چرا باز جو گیر شدم و با این شدت بلند شدم! چون نزدیک بود بیوفتم تو بغلش ولی خودمو نگه داشتم. نفس عمیقی کشیدم و تازه فهمیدم چه عطر خوش بویی هم زده لامصب! بودی خنک و تلخ! بویی که مستم میکرد! سرمو بالا گرفتم تا بهتر ببینمش. یه سرو گردن ازم بلند تر بود! البته شهاب خیلی بلند بود من کوتوله بودم! چشمای مشکی اش رو تو چشمای طوسی ام قفل کرد... غرق چشماش شده بودم که گفت:
ـ خب حالا یه بار دیگه تکرار کن!
من ـ چیو استاد؟!
صدای سائیده شدن دندونای شهاب رو میشنیدم! خنده ام گرفته بود! با خشم گفت:
ـ دفعه اخرت باشه که اینو میگی باشه؟!
من ـ اگه بگم چی میشه استاد؟!
که با این حرفم دستاشو جلو اورد و خواست بازوهامو بگیره که از زیر دستش فرار کردم و به سمت پله ها دویدم... صدای شهابو میشنیدم که میگفت:
ـ دختره زبون دراز صبر کن اگه جرعت داری!
romangram.com | @romangram_com