#شاه_کلید__پارت_154
ـ کی بود؟!
من ـ شهاب بود.
ثنا و شهرزاد هم چند دقیقه دیگه باهم حرف زدن و ثنا کیفشو برداشت و کم کم به قول خودش میخواست رفع زحمت کنه!!! من و شهرزاد هم با ثنا رفتیم پایین تا بدرقه اش کنیم! بعد از اینکه از ثنا خداحافظی کردیم و رفت، من رفتم تو سالن و لم دادم رو یکی از مبلا و شهرزاد هم رفت بالا که درس بخونه! عجب خرخونی بود! لبخندی زدم چشمامو بستم...
ـ اگه چیزی خنده داره بگو ماهم بخندیم!
با صدای شهاب لای یکی از پلکامو باز کردم و به دو طرفم نگاه کردم ببینم شهاب کجاست که با صدای خنده اش که از بالای سرم میومد، سرمو بالا گرفتم و با دیدن این که تقریبا روم خم شده و داره بهم نگاه میکنه ، جا خوردم و کمی ترسیدم!
از این ترسیدن یهویی ام خنده اش بیشتر شد که با اخم بهش گفتم:
ـ هی به چی میخندی؟! ترسوندیم حالا هم داری هر هر میخندی؟!
شهاب بازم خندید. خنده هاشم دوست داشتنی بود! لبخندی رو لبم نشست که شهاب گفت:
ـ نگفتی چی خنده دار بود!
لبخندمو جمع کردم و گفتم:
ـ هیچی!
شهاب نگاهی بهم انداخت و اومد کنارم نشست... خودمو جمع و جور تر کردم. به شهاب نگاه کردم که به تلویزیون خاموش خیره شده! تو فکر بود. منم از فرصت استفاده کردم و نگاهمو به صورتش دوختم. با اینکه ادم شوخیه اما سرکلاس خیلی با جذبه اس! طوری که بعضی وقتا ازش میترسم! از نیمرخ هم حتی جذابه! اون مژه های پرپشت مشکی اش، اخم بامزه اش که نشون میده سخت تو فکره!
ناخودآگاه لبخندی رو لبم جا خوش کرد... غرق صورت بی نقصش شده بودم و رفتم تو فکر.
ـ پسندیدی خانومی؟
با صدای شهاب چندبار پلک زدم و از فکر بیرون اومدم و گفتم:
ـ چیو؟
شهاب با لبخند (از اون دخترکُشا) گفت :
ـ بنده رو!
romangram.com | @romangram_com