#شاه_کلید__پارت_153
مامان تو آشپزخونه نبود؛ شاید تو اتاق خواب خودشون بود. قفل در و باز کردم و در باز شد.
هیکل خوش ورزیده شهاب تو چارچوب در نمایان شد. مثل همیشه از دیدنش هیجان زده شدم. برای دیدن صورتش باید سرمو بالا میگرفتم! ولی اینکارو نکردم و به جاش از جلوی در رفتم کنار تا وارد بشه! تازه یادم افتاد که سلام نکردم!!! چقدر من مخم!
من ـ سلام اقای دانش فر!
شهاب با لبخند جوابمو داد. داشت کفشهاشو در میاورد که نگاهش به کفشای ثنا افتاد. چند لحظه مکث کرد و درحالی که نگاهش هنوز رو کفشا بود پرسید:
ـ مهمون دارین؟!
من ـ اومم! اره دوستمه. اسمش ثناست!
شهاب با نگرانی بهم نگاه کرد. با تعجب پرسیدم:
ـ چی شد؟!
شهاب ـ از دوستای مدرسه ات که نیست؟!
سرمو تکون دادم و گفتم:
ـ نه نیست! چطور؟!
نفسی از سر آسودگی کشید و گفت:
ـ آخه کسی نباید بفهمه که من و تو دختر خاله پسرخاله ایم! میفهمی که چی میگم؟ حتی ارمینا و مهرناز هم نباید میدونستن! اما حالا که فهمیدن! اما حواست باشه کس دیگه ای نفهمه چون مدرسه منو اخراج میکنه!
زیر لب باشه ای گفتم و دوباره رفتم پیش ثنا...
ثنا و شهرزاد داشتن حرف میزدن که با ورود من، شهرزاد دست از صحبت کردن برداشت و گفت:
romangram.com | @romangram_com