#شاه_کلید__پارت_152

چشمای ثنا از تعجب گرد شد و با صدایی که از حد معمول بلند تر شده بود گفت:

ـ جدی میگی؟!

نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختم و گفتم:

ـ نه داشتم باهات شوخی میکردم دور همی یکم بخندیم! خب راست میگم دیگه ثنا جونم!

ثنا که هنوزم تو شوک بود نگاهشو بین من و شهرزاد چرخوند و گفت:

ـ شهرزاد تو تنها بچه ی خانم اروانی هستی؟





واه! این دوتا چه زود صمیمی شدن! البته حق دارن هم سن هستن و بیشتر باهم باید جور باشن!

شهرزاد سرشو به علامت نفی تکون داد و گفت:

ـ نه!!! من یه برادر دارم! که الان معلم رزیتا ایناست! دیگه مامانم معلمشون نیست!

ثنا که هرلحظه کنجکاو تر میشد، پرسید:

ـ جدی؟! اسمشون چیه؟!

شهرزاد ـ شهاب دانش فر!

ثنا چیزی نگفت و به من ، که با بی تفاوتی بهشون نگاه میکردم،نگاه کرد... انگار میخواست چیزی رو از تو چشمام بخونه... شاید میخواست ببینه عکل العملمو وقتی که اسم شهاب میاد ببینه!!! شاید فکر میکنه بهش علاقه مند شدم! چون هروقت اسم سپهر میومد گوشام تیز میشد و این حرکات من از چشمای تیزبین ثنا دور نمی موند و به خاطر همین هم ثنا الان رو رفتار من حساس شده بود...

ثنا وقتی دید نمیتونه چیزی از حالت نگاهم بفهمه ، روشو ازم برگردوند و به حرفای شهرزاد گوش کرد. اصلا نمیفهمیدم راجع به چی صحبت میکنن، فکرم مشغول بود. به شهاب فکر میکردم، به سپهر ، به امیری که فکر کنم حالا واقعا عاشق ارمینا شده بود... بالاخره منم یه زمانی عاشق بودم،میفهمم نگاه یه عاشق چطوریه. حالا نگاه امیر به ارمینا کاملا عاشقانه بود... وقتی هم از آرمینا راجع به ارسلان سوال میکردم، با بی تفاوتی راجع بهش حرف میزد! حالا فهمیدم این فقط یه دوست داشتن معمولی بوده! ولی آرمینا حالا، کاملا حس عشق رو درک میکنه. امیر کسیه که حالا آرمینا خیلی دوسش داره! حتی بیشتر از ارسلان! چقدر از این ماجرا میگذره؟! یه ماه، دوماه؟! نه سه ماه میگذره و آرمینا و امیر تازه یاد گرفتن که چطوری واقعا عاشق هم باشن... خدارو شکر امیرم بیخیال من شده! دیگه بهم نمی پریم!

دست از فکر کردن برداشتم و نگاهمو به شهرزاد و ثنا دوختم که باهم گرم گرفته بودن. فکر کنم فقط خودم اینجا تک افتادم! لبخندی زدم و دوباره کتاب شیمی امو به دست گرفتم و مشغول خوندن شدم...

با صدای زنگ در نگاهمو از خطوط کتاب گرفتم و از اتاق خارج شدم تا در رو باز کنم.

romangram.com | @romangram_com