#شاه_کلید__پارت_151


ـ مگه کس دیگه ای هم تو اتاقه!

سرمو به معنای اره تکون دادم... ثنا دستی به لباسش کشید و چند تقه به در زد و وارد شد!!! ببین چقدر برا من کلاس میذاره! ثنا اول وارد شد و من بعد از اینکه وارد شدم در و پشت سرم بستم... شهرزاد هم با دیدن ثنا از روی تخت بلند شد و کتاب رو بست و به ثنا لبخند زد و به سمتش رفت.

ثنا لبخندی روی لباش نشوند و دستشو به سمت شهرزاد دراز کرد و گفت:

ـ سلام!ثنا هستم! (و با کمی مکث گفت) دوست رزیتا...

شهرزاد هم باهاش دست داد:

ـ سلام! منم شهرزادم ، دختر خاله رزیتا! ( و کمی دست ثنا رو فشرد و بعد دستاشو شل کرد و دست ثنارو رها کرد.)

ثنا که جلوی من ایستاده بود، با شنیدن این حرف ، به شدت جا خورد و به سمتم برگشت و همینطور که زیر چشمی شهرزاد رو میپایید سعی کرد لبخند بزنه و گفت:

ـ رزیتا جون نگفته بودی دختر خاله داری!

لبخند خجولی زدم و گفتم:

ـ امم راستش...

خواستم توضیح بدم که شهرزاد جای من شروع به صبحت کردن کرد:

ـ راستش خیلی اتفاقی شد! تازه چند هفته اس که خودمون فهمیدیم! موضوع یکم پیچیده اس ثنا...

حتی شهرزاد هم نمیدونست چی بگه!!! از اونجایی که ثنا خانم اروانی رو میشناخت یهو گفتم:

ـ ثنا! روانی...( که یهو چشمم به شهرزاد افتاد که داشت به حرفای من گوش میداد. برای یه لحظه بهم جوری نگاه کرد که لبمو گاز گرفتم و حرفمو اصلاح کردم) خانم اروانی رو میشناسی؟!

ثنا که از حرف من خنده اش گرفته بود، سعی کرد لبخندشو جمع کنه... سرشو تکون داد و گفت:

ـ اره میشناسم! خب بعدش؟!

من ـ خب که خب! ثنا ببین خانم اروانی خاله منه! فهمیدی؟!


romangram.com | @romangram_com