#شاه_کلید__پارت_150
ـ بیخیال شدم کلا!
خندیدم و به ساعت نگاه کردم... دو ساعت دیگه ثنا میومد... دلم برای صحبت کردن باهاش لک زده بود.
این دو ساعت رو با شهرزاد مشغول درس خوندن شدیم...
با بی حوصلگی صفحه آخر رو هم خوندم... به شهرزاد نگاه کردم که سرش تو کتاب بود که در همین لحظه زنگ به صدا در اومد. کتابو بستم و از اتاق بیرون رفتم... مامان در حال رو باز گذاشته بود تا ثنا بیاد... ثنا در حالی که شال قهوه ای رنگش رو درست میکرد از پله ها بالا اومد
سرشو بالا اورد و با دیدن من لبخندی زد و وارد راهروی ورودیمون شد... ثنا مثل همیشه سرکی تو سالن انداخت و با دیدن اسباب و اثاثیه ها یه لنگه ابروش از تعجب بالا رفت... مامان از آشپزخونه بیرون اومد و باهاش احوال پرسی کرد و ثنا به گرمی جوابشو داد...
به سمت اتاق راهنماییش کردم، دستشو گذاشت رو دستگیره در و خواست درو باز کنه که یهو جلوشو گرفتم و خیلی غیر ارادی با صدای تقریبا بلندی گفتم:
ـ نـــــــــــــــــــه!!!
ثنا که از این رفتار عجیبم حسابی تعجب کرده بود، طبق عادت همیشگی اش ، یه لنگه ابروش از تعجب بالا رفت و با صدایی که رگه های خنده توش مشهود بود گفت:
ـ رزیتا این بچه بازیا یعنی چی؟!
با من و من گفتم:
ـ ثنا قبل از اینکه داخل این اتاق بشی باید یه چیزی بهت بگم!
حس کردم نگاهش رنگ نگرانی به خودش گرفت. گفت:
ـ چی شده؟!
نفس عمیقی کشیدم و با صدای ارومی گفتم:
ـ ببین ثنا فقط حواست باشه من و تو باهم دوستیم اوکی؟! گرفتی؟! یعنی نگی من معلم رزیتاما!
ثنا کمی مشکوک شد و با صدای آرومی گفت:
romangram.com | @romangram_com