#شاه_کلید__پارت_149


ثنا چند لحظه مکث کرد و گفت:

ـ آره فکر کنم بتونم! (بازم مکث کرد) ساعت 4 چطوره؟

من ـ عالیه!

ثنا ـ باشه پس آبجی جون ساعت 4 منتظرم باش! خداحافظ گلی!

من ـ خداحافظ عزیزم...

و قطع کردم...شهرزاد با کنجکاوی نگاهم می کرد... منم نگاهش کردم و گفتم:

ـ شهرزاد ثنا...

برای یه لحظه گیج شدم... من چی باید بهش میگفتم؟ ثنا چی؟ ثنا روانشناس منه؟! وقتی افسرده بودم درمانم کرده؟! چی بگم بهش؟ دروغ؟ اره دروغ! من هنوز به شهرزاد اطمینان ندارم نمیشناسمش چطوری بهش بزرگترین راز زندگیمو بگم؟! شاید یه روزی بهش گفتم اما امروز ، اون روز نیست!

ـ رزیتا ثنا کیه؟!

با صدای شهرزاد از فکر بیرون اومدم و لبخندی تحویلش دادم و گفتم:

ـ ثنا؟ دوستِ دوستمه! یعنی چیزه... ببین مهرنازو میشناسی دیگه؟ خب؟ ببین ثنا هم دوست مهرنازه... یعنی دوست که نه معلم مهرنازه! یه روز اومد خونمون بعد ما باهم آشنا شدیم!!!

بی منطق ترین حرفی که زدم! اخه رزیتا یکم فکر کن! یه روز اومد خونمون باهم آشنا شدیم؟! مگه شهرزاد خره؟!

شهرزاد با نگاهش که توش خنده موج میزد به چشمام دوخت و گفت:

ـ رزیتا حالت خوبه؟! اصلا فهمیدی خودت چی گفتی؟!

با شرمندگی نگاهش کردم و گفتم:

ـ هیچی دیگه دوستمه!!! خودتو درگیر نکن شهرزاد جون!

شهرزاد خندید و گفت:


romangram.com | @romangram_com