#شاه_کلید__پارت_148

راست میگفت! واسه چی باهاش دعوا میکنم؟!

دستشو گرفتم و گفتم:

ـ قبوله!

شهاب لبخندی زد... هرچی باشه چندسال از من بزرگتره! باید خیلی بهش احترام بذارم نباید مثل یه بچه دربرابرش رفتار کنم!

با صدای شهرزاد که صدام میزد دستمو از دست شهاب بیرون کشیدم و با لبخند از اتاق خارج شدم...





وارد اتاقم که شدم شهرزاد با عجله به سمتم اومد و موبایلمو که درحال زنگ خوردن بود، داد دستم و اشاره کرد که جواب بدم:

ـ بله بفرمایید؟!

صدای گرم ثنا تو گوشی پیچید... خیلی وقت بود باهاش حرف نزده بودم تقریبا از وقتی ماجرای سپهر تموم شده بود...

ثنا ـ سلام رزیتا خانوم بی معرفت!!!

من ـ سلام ثنا خوبی؟! ببخشید آخه این روزا اینقدر سرم شلوغ بود که نگو!

ثنا ـ سرت گرم چی بود؟!

من ـ دیگه دیگه!

ثنا خندید و گفت:

ـ حالا دیگه به من نمیگی؟! باشه! اشکال نداره!

با خنده گفتم:

ـ ثنا اذیت نکن! امروز میتونی بیای خونمون؟!

romangram.com | @romangram_com