#شاه_کلید__پارت_147
ـ کاری داشتی دختر خاله؟!
از لفظ دختر خاله ای که با طعنه گفت خوشم نیومد!
من ـ اممم، چیزه...
شهاب ـ چیزه؟!
اه امون بده حرفمو بزنم!
من ـ ام... میگم که واسه فردا ریاضی مشق چی داریم؟!
شهاب خنده اش گرفت...
شهاب ـ مگه شما سر کلاس نبودی؟!
من ـ چرا ولی یادم رفت خب... میشه بگید؟
شهاب ـ فردا امتحان دارید جبران این نمره های گندتون!!!
سرمو تکون دادم و به سمت در رفتم اما در رو باز نکردم...
من ـ اقای دانش فر من به خاطر اون رفتارم ازتون معذرت میخوام!
حس کردم شهاب از روی تخت بلند شد... به سمتم اومد... برگشتم و شهاب حالا رو به روم ایستاده بود... پس چند لحظه مکث گفت:
ـ خواهش میکنم دختر خوب!
با تعجب نگاهش کردم... چقدر مهربونه...فکر میکردم کلی سرم منت بذاره! اما نذاشت...
شهاب دستشو جلو آورد که مثل گیج و منگا نگاهش کردم...
شهاب ـ بیا صلح کنیم! ببین تو اگه سر به سر من نذاری میتونم صمیمی ترین دوستت باشم رزیتا!
romangram.com | @romangram_com