#شاه_کلید__پارت_146
خاله ـ فامیلیه من هم محمدیه! اما پدرم ازم خواست که عوضش کنم!!! چون نمیخواست زهره (مامانم) بفهمه که یه خواهر داره! (و با لحن مسخره ای ادامه داد) یا به قولی دلش نمیخواست کسی از این راز بزرگ با خبر بشه!!!
سرمو تکون دادم...که اینطور؟! عجب بابا بزرگ خفنی!!!!! (خاک بر سرت کنن با این طرز حرف زدنت!)
من ـ اووم! خاله یه سوال دیگه!
خاله ـ بپرس!
من ـ شما چطور شد که تصمیم گرفتین بیاین خونه ما زندگی کنین؟!
خاله خندید و گفت:
ـ رزیتا ناراحتی؟!
خندیدم و گفتم:
ـ من غلط بکنم ناراحت باشم خاله جون! فقط همینطوری پرسیدم برام سوال پیش اومد!
خاله آهی کشید که دلم کباب شد!
خاله ـ راستش شوهرم ورشکست شد، ما مجبور شدیم خونه رو بفروشیم! من نمیخواستم به مامانت چیزی بگم که من خواهرشم! اما چیکار کنم که هیچ فامیلی نداشتیم و من اومدم جریان رو به مامانت گفتم! گفتم شاید کمکم کنه! اون موقع که تو سعی داشتی منو از کارم بندازی، من با مامانت صحبت کردم و اون این ایده رو داد رزیتا خانوم!
و نگاه تشکرآمیزی به مامان انداخت... با این حرفا دلم میخواست از خجالت بمیرم... کاش میشد دود شم برم هوا! خاله که فهمید خجالت کشیدم گفت:
ـ اشکال نداره رزیتا تموم شد و رفت!
وای که چقدر این زن فهمیده و عاقل بود! هیچ وقت همچین فکری نمیکردم! اخه همیشه با من بد بود... من خیلی بچه ام! شاید شهاب و خاله بتونن منو سر عقل بیارن! اینقدر تو خودم غرق شدم که رو رفتارم کنترلی ندارم و بی اهمیتم! چند سال گذشته؟! اما من هنوز همون رزیتای 14 ساله ام که با یاد سپهر زندگی رو می گذرونه! پس کی باید بزرگ شم؟! شاید دور ریختن خاطرات سپهر، حتی انتقام ، بتونه از من یه رزیتای 17 ساله واقعی بسازه! نه یه دختر بچه که هنوزم منتظر پسرعموی نامردشه تا بیاد و ازش انتقام بگیره! که چی!؟ تمام عمرم رو فکر کردن به سپهر و انتقام و خاطرات هدر داد! دیگه نباید بذارم بقیه زندگیم نابود شه! باید بذارم اتفاقای جدیدی تو زندگیم بیوفته، ادمای جدید، اتفاقای جدید، احساسای جدید!!!
بعد از ساعتی که با خاله و مامان حرف زدم و کمکشون کردم رفتم سمت اتاق شهاب... دیگه باید بیدار شده باشه... در زدم... جوابی نیومد... بازم درزدم اما مثل اینکه خیال نداشت درو باز کنه... بیخیال شدم و خواستم برم که صدای مردونه ای به گوش رسید:
ـ بیا تو...
صدامو صاف کردم و طبق عادت همیشگیم دستی به بلوزیم کشیدم و مرتبش کردم و بالاخره رفتم تو... سرم پایین بود... نمیدونستم چه بهونه ای باید بیارم... چون دلم نمیخواست خیلی مستقیم ازش معذرت بخوام!!! بازم غرور بی جا! اما نمیتونستم کاریش کنم...
با صدای شهاب به خودم اومدم:
romangram.com | @romangram_com