#شاه_کلید__پارت_145
ـ هووم! آره! رزیتا یکم زیاده روی کردی!
من ـ میدونم!
شهرزاد ـ حالا میخوای چیکار کنی؟!
من ـ نمیدونم!
شهرزاد ـ رو ازش معذرت بخواه!
من ـ نمیتونم!
شهرزاد ـ باید بتونی! اگه ازش معذرت بخواهی مطمئن باش دیگه اینقدر باهات تلخ رفتار نمیکنه!
سرمو تکون دادم و بلند شدم که برم ولی شهرزاد دستم رو گرفت و با خنده گفت:
ـ الان که نه! بذار شب! اخه الان خوابه!
باشه ای گفتم و رفتم بیرون پیش خاله و مامان... کلی حرف داشتم که باید باهاشون در میون میذاشتم!
به سمت خاله رفتم که داشت کمک مامان ، واسه سالاد گوجه خرد میکرد. از اینکه این همه اذیتش کردم دلم به درد اومد! دلم میخواست از دلش در بیارم! دستامو دور گردنش حلقه کردم و بوسه ای روی گونه اش زدم! با اینکار من، دست از کارش برداشت و با تعجب بهم نگاه کرد... چون تو این چند هفته اصلا رفتار گرمی از خودم نشون ندادم! یعنی سعی نکردم نشون بدم! من واقعا شرمنده ام!!! شاید با اینکارم بتونم کمی تا قسمتی ، از دلش دربیارم!!! خاله هم که از این کار من خیلی خوشحال شده بود گفت:
ـ چه عجب این رزیتا یکم اومد این خاله اشو ببینه!!! دیگه کم کم داشت به شهرزاد حسودیم میشد!!!
بازم خجالت زده لبخندی زدم و گفتم:
ـ خاله ببخشید... من واقعا شرمنده ام!
اگه یکم دیگه ادامه میدادم اشکم درمیومد! اخه من چقدر بی رحمم؟! چرا سعی داشتم تمام زخم های روی قلبمو با اذیت کردن خانواده ام خوب کنم؟! خانم اروانی الان جزئی از خانواده منه! شهاب پسرخاله امه! من چرا باید اذیتش کنم؟! هیچ وقت یادم نمیاد شایان رو هم اینطوری اذیت کرده باشم که اینطوری تنبیه ام کنه!
خاله لبخند مهربونی زد... باورم نمی شد پشت این چهره پر جذبه و بد اخلاق یه قلب مهربون باشه... مامان هم به ما نگاه میکرد...اونم تحت تاثیر قرار گرفته بود... خاله ام دوباره مشغول شد و من هم نشستم کنارش و کمکش کردم... همینطور که کاهو خرد میکردم سر صحبت رو باز کردم:
ـ خاله، چرا فامیلی شما اروانیه و فامیل مامانم محمدی؟!
romangram.com | @romangram_com