#شاه_کلید__پارت_144

ـ بهت میگم!

یعنی چیکار میخواست بکنه؟!

اون روز خیلی استرس داشتم... با خودم فکر میکردم که شهاب چی میخواد بهم بگه؟! از این جذبه اش میترسیدم... من هیچ چیز از شهاب نمیدونم و اینطوری سر به سرش گذاشتم... افکارم خیلی بچه گانه است و این همیشه برام دردسر سازه!!!! با خودم فکر میکنم پس کی میخوام آدم شم؟! این رفتارای نسنجیده من آخر برام دردسر ساز میشه!

منتظر شهاب بودم تا بیاد خونه و ببینم چیکار میخواد بکنه! خودمو واسه هر رفتار بدی از جانب شهاب آماده کرده بودم!

وقتی شهاب وارد شد ، هیجان تمام وجودمو فرا گرفت.... شهاب بعد از اینکه با مامان احوال پرسی کرد بدون توجه به من به طرف اتاقش رفت!!! خاله هم هنوز نیومده بود، اینطور که من فهمیدم همیشه ساعت 5 میاد خونه! منم رفتم بالا تو اتاقم تا درسامو بخونم... نیم ساعت گذشت اما از شهاب خبری نشد! بازم صبر کردم... یک ساعت که گذشت و دیدم شهاب قرار نیست بیاد، تصمیم گرفتم خودم برم تو اتاقش!!! صدامو صاف کردم و چند تقه به در زدم! صدایی نشنیدم و در رو باز کردم و شهاب رو دیدم که روی صندلی نشسته و کتابش رو که روی میز تحریرِ مطالعه میکنه... با دیدن من اخمی کرد و گفت:

ـ مگه من اجازه دادم که میای تو؟!

خجالت زده شدم...

من ـ آخه فکر کردم سکوت علامت رضاست!!!

کاملا اومدم تو اتاق و درو بستم که شهاب گفت:

ـ از این به بعد همچین فکری نکن!!! چون اونوقت مثل خودت باید بگم که اینجارو با طویله اشتباه گرفتی که سرتو میندازی پایین و میای تو!!!

با عصبانیت بهش زل زده بودم؛ حرفای خودمو به خودم تحویل میداد!؟ بهم خیلی برخورده بود!!! تو فکر بودم که بهم گفت:

ـ بهت برخورد؟! چیزی که عوض داره گله نداره! حالا هم بفرمایید بیرون!!!

حرص و عصبانیت و ناراحتی باهم مخلوط شده بودن و حالا من آماده منفجر شدن بودم! اما تا خواستم جواب بدم شهاب بلند شد و بازوهامو گرفت و از اتاق بیرونم کرد!!!

به معنای واقعی لال شدم!!! انتظار هرچیزی رو داشتم به جز این!!! اگه کسی اینجا نبود یه جیغ بنفش میزدم تا خالی بشم!!! با اینکارش هنگ کردم! زبونم قفل شده بود... با عصبانیت رفتم تو اتاقم و در و محکم بهم کوبیدم که از صداش جا خوردم!!! ای لعنت بهت رزیتا!!! لعنت بهت!!! شهاب اینطوری میخواد بهم بفهمونه ضایع کردن چه حسی داره!!! وای خدا این کیه دیگه؟! با اینکارش میخواد بهم بفهمونه که کارم چقدر بد بوده؟!

از خودم خیلی خجالت کشیدم... ولی از این رفتار منطقی شهاب خیلی خوشم اومد... ولی دیگه نمیتونم باهاش چشم تو چشم شم! اخه با چه رویی؟

رو تختم نشستم و فکر کردم... شاید حق با رفتار شهاب باشه!!! من تمام عقده ها و غم و غصه هایی که از طرف سپهر تو قلبمه رو دارم روی شهاب خالی میکنم! این انصاف نیست که من ناراحتی ها و رنجامو سر شهاب و اروانی خالی کنم!!! باید از جفتشون معذرت بخوام!!!

***

یه هفته گذشت... ولی من از شدت شرمندگی نمیدونستم چیکار کنم!!! هروقت شهاب رو میدیم ازش فرار میکردم! اصلا سر به سرش نمیذاشتم و یه کلمه هم باهاش حرف نزده بودم! به جز وقتایی که تو مدرسه ازم سوال میکرد و موقع سلام و خداحافظی... شهرزاد دلیل این رفتارم رو ازم پرسید و من همه رو مو به مو بهش گفتم!!! شهرزاد کمی تو فکر رفت و بعد از چند ثانیه گفت:

romangram.com | @romangram_com