#شاه_کلید__پارت_142

ـ خودتی!!!

از این حرف من تعجب کرد و سرشو بالا اورد و تو چشام نگاه کرد!!! از خودم خجالت کشیدم چقدر زود باهمه صمیمی میشم! اما شهاب فرق داره! اگه باهاش صمیمی شم معلوم نیست چی بشه! همینطوری وقتی بهم نگاه میکنه دلم زیر و رو میشه! نمیدونم تو اون چشماش چیه که منو به خودش جذب میکنه...یه جفت چشم مشکی... همیشه فکر میکردم پسرای چشم رنگی خیلی خوشگلن... اما پسرای سبزه یه چیز دیگه ان!!! چشمای مشکی، پوست برنز! خیلی خوشگله... شهاب به پدرش رفته و شهرزاد به مادرش؛ شهرزاد دختری با چشمای قهوه ای و پوست گندمگون و قد بلند و هیکل درشت... برخلاف اون چیزی که فکر میکردم خیلی زود با شهرزاد صمیمی شدم!!! ولی آبم با داداشش اصلا تو یه جوب نمیره! تو همین فکرا بودم که شهاب با لحن کنایه آمیزی گفت:

ـ خانوم خواجه وند میشه برید کنار من رد شم؟!

دهن کجی براش کردم و گفتم:

ـ به اون هیکلتون تکون بدید مطمئناً میتونین رد شید!

ولی موندن رو جایز ندونستم و سریع از پله ها بالا رفتم و پریدم تو اتاقم!!! کاش میشد یکم با شهاب راه بیام! یعنی مثل دختر خاله پسرخاله های عادی باشیم! خیلی کم با امین کل کل میکنم، شهابم روش!!! نفس عمیقی کشیدم و رفتم سر درسم... اینقدر مشغله ریخته رو سرم که دیگه وقت نمیکنم به شهاب و سپهر و امیر و کوفت زهرمار فکر کنم! به اتفاقایی که داره برام میوفته!!!

***

این دفعه صبح زودتر از همه از خواب بیدار شدم! حتی زودتر از شهرزاد! دیشب بعد از اینکه کارامو کردم و کمی با شهرزاد حرف زدم یه راست خوابیدم! از بس که درسام انرژیمو ازم گرفت! آهسته آهسته به سمت اتاق شهاب حرکت کردم؛ خیلی ظریف قدم برمیداشتم که کسی بیدار نشه! آره آقای شهاب آقا! ما اینیم دیگه! گفتم که اگه تلافی نکنم اسمم رزیتا نیست! اقدسه! در اتاقش رو آروم باز کردم و و به سمت تختش رفتم... از شدت هیجان قلبم داشت از دهنم بیرون میزد!!! تازه دو روز بود که اومده بودن خونمون و من اینطوری داشتم اذیتش میکردم! البته اون که همون شب اول تلافی کرم ریختنای تو مدرسه رو کرد!!! پس حرمت هارو از بین برد و از الان جنگ شروع شد!!! بالای سرش ایستاده بودم... ساعتش دقیقاً رو میز کنارش بود! برای اینکه ساعتو بردارم باید خم میشدم روش تا بتونم ساعتو بردارم! اما این یه ریسک بزرگه! اما من تلاشمو میکنم! روی نوک انگشتای پام ایستادم و خم شدم و سعی کردم ساعت رو بگیرم! اما خیلی دور بود! بیشتر خم شدم! اگه یکم دیگه خم میشدم میوفتادم رو شهاب! قلبم خیلی تندتند میزد، از فکر اینکه شهاب بیدار شه و مچمو بگیره خیلی میترسیدم! از طرفی هم نفسای گرمش که به پوست سردم میخورد قلقلکم میداد و باعث میشد تمرکزمو از دست بدم! دستامو بیشتر دراز کردم، فقط چند سانت مونده بود که به ساعت برسم و برش دارم، مجبور شدم یکم دیگه خم بشم؛ چند لحظه بعد دستم به ساعت رسید و بهش چنگ زدم و کامل گرفتمش! نفس عمیق و بی صدایی کشیدم و داشتم میرفتم که یهو ساعت شروع کرد زنگ زدن و تو دستام میلرزید!!! از هولم نمیدونستم چیکار کنم اینقدر ترسیده بودم که مطمئن بودم رنگ به رخم نمونده! به یه بدبختی تو اون تاریکی دکمه آف ساعت رو پیدا کردم و خاموشش کردم! هر لحظه ممکن بود شهاب بیدار بشه و من رو تو این وضعیت ببینه! ولی خوشبختانه فقط غلتی زد و بیدار نشد... هنوز هم قلبم در حال تند تند زدن بود... به سمت اتاقم رفتم و خودمو پرت کردم رو تخت تا ضربان قلبم منظم بشه... اگه میخواستم دزدی کنم راحت تر از اینکار بود!!! البته الان هم هیچ فرقی با دزدی نداشت! دلم میخواست فقط امروز شهاب دیر برسه!!! چون دیشب با بچه ها شرط بسته بودم که شهاب دیر میرسه! اگه دیر رسید آرمینا و مهرناز باید یه تقلب مشتی به من برسونن برای امتحان ریاضی ترم، و اگه هم دیر نرسید، من باید به شهاب میگفتم که بهشون نفری یه نمره اضافه کنه!!! سخت ترین کار ممکن!!! اینبار زودتر آماده شدم و لباسامو پوشیدم و مثل همیشه حاضر شدم و رفتم مدرسه....

ساعت 7 که شد زنگ خورد! تو دفتر معلما رو که نگاه کردم دیدم شهاب نیومده! دیگه داشتم بال در میاوردم!!! 10 دقیقه گذشت و شهاب نیومد، کل کلاس پر شد از پچ پچ بچه ها... با لبخند پیروزمندانه به مهرناز و آرمینا نگاه کردم و گفتم:

ـ اوووووووف! تقلب مشتی رو بچسب!

هردو درحال غر غر کردن بودن! چون میدونستن تقلب دادن تو امتحانات ترم خیلی سخته و این دوتا همیشه زورشون میاد بهم تقلب برسونن! ساعت هفت و نیم شد ولی بازم شهاب نیومد!!! کم کم داشتم نگرانش میشدم! چون خاله حتما باید بیدارش میکرد! ولی نه! خاله که به اتاق شهاب سر نمیزنه! حتما با خودش فکر کرده که شهاب اومده مدرسه!!! هه هه هه! چه باحال، ولی برم خونه شهاب میکشتم! باید منتظر اتفاقای وحشتناکی باشم!!!

***

ساعت بعد شهاب اومد!!! میتونستم از چهره اش عصبانیت و خشم رو ببینم!!! چشماش قرمز شده بود و خیلی کلافه بود! خب معلومه من کلافه اش کردم!!! زنگ قبل هم ، یه معلم دیگه اومد سرمون!!! روم نشد به شهاب نگاه کنم... همش سرم پایین بود... وقتی داشت حاضر وغایبارو مشخص میکرد، نوبت من که شد زل زد تو چشمام... حس کردم داره برام خط و نشون میکشه چون اخمی کرد که کم مونده بود شلوارم خیس بشه و از شلوار ورزشیم استفاده کنم!!!!!!! تاحالا همچین معلم با جذبه ای ندیده بودم! البته اروانی هم خدای جذبه بود! این خصوصیت شهاب هم به اروانی رفته! اما خاله ام تو خونه واقعا مهربونه به طوری که من رو متعجب میکنه! اینقدر زیاد که باورم نمیشه این همون معلم بداخلاقیه که ازش متنفر بودم اشکمو در آورد! ولی الان ازش متنفر نیستم! تازه چند روزه که اومدن اما من احساس خوبی نسبت بهشون دارم! شوهر خاله ام هم مرد خوبیه! کم کم بهشون عادت میکنم!!!

شهاب درس داد و من مشغول حل کردن بودم... چون سر کلاس خیلی حرف زده بودم ، منو نشوند اون ته کلاس!!! تنهای تنها ته کلاس! جایی که ازش بیزارم!!! مشغول تمرین حل کردن بودم و حواسم به هیچ کس نبود... سرمو بالا اوردم و دیدم شهاب کنار میز وایساده... خودمو جمع و جور کردم و رفتم کنار دیوار... فکر کردم میخواد بره اما خیلی راحت نشست کنارم!!! لب پایینیمو گاز گرفتم و کنار تر رفتم که خنده اش گرفت و زمزمه وار گفت:

ـ دیگه کجا داری میری رفتی تو دیوار!

جلوی ما کسی نمی نشست به خاطر همین نمیترسید که صدامون رو بشنون!!! تو کلاس پچ پچ زیاد بود و به خاطر همین صدامون پخش نمیشد... میدونستم از دست عصبانیه ولی جای جر و بحث تو کلاس نیست و به خاطر همین ساکت شده...

دوباره مشغول حل تمرین شدم که گفت:

ـ چرا اینکارو کردی!

romangram.com | @romangram_com