#شاه_کلید__پارت_141
ولی مامان جوابی نداد! ای بابا حتما بازم رفته پیش خانم خدری! اه خانم خدری خانم خدری!!! ایــــــــش!
برگشتم که از پله ها برم بالا که شهاب رو دیدم... خیلی جا خوردم و اگه دستم رو نرده نبود از پشت میوفتادم!!! شهاب هم که از ترسیدن من هول کرد، چند پله رو باهم اومد پایین خودشو بهم رسوند که اگه خواستم بیوفتم بگیرتم! اما من نرده رو سفت چسبیده بودم و به کمک نرده خودمو کشیدم بالا و از حالت معلق بودن در اومدم! قلبم هنوزم تند تند میزد! دلم میخواست سر شهاب جیغ بکشم که دیگه مثل جن جلوم ظاهر نشه! بهش توپیدم:
ـ استاد این قراره عادتون بشه؟! (از قصد رسمی حرف زدم)
شهاب ـ چی؟
من ـ اینکه مثل جن جلو آدم ظاهر بشید! نمیگید سکته میکنم؟!
شهاب ـ هه! من که از خدامه! اونوقت از دستت راحت میشم!
دندون هامو از حرص بهم میسائیدم و دستمو مشت کردم!!! حالا با پوزخند نگاهم میکرد...
من ـ بله استاد ولی دل به دل راه داره! منم از خدامه که سکته کنم از دستتون راحت بشم!!! اخه استاد....
حرفمو قطع کرد و گفت:
ـ اینقدر نگو استاد از این کلمه بدم میاد!
به به!!! نقطه ضعفشو گیر آوردم!
من ـ چشم استاد!
نفسشو با پوووف بیرون داد و با کلافگی دستش رو داخل موهاش فرو کرد و زمزمه کرد:
ـ دختره ی لجباز!!!
خندیدم... انگار که دارم با امین حرف میزنم یهو گفتم:
romangram.com | @romangram_com