#شاه_کلید__پارت_140
خانم اکبری ـ چرا راهش نمیدین؟
شهاب ـ واسه اینکه دیر اومده و نمره ریاضیش رو هم افتضاح داده! همچین دانش آموزی جاش تو کلاس من نیست!
با دهن باز نگاهش کردم و گفتم:
ـ ولی وقتی شما بی خبر امتحان میگیرید همین میشه! تازه من از عمد دیر نیومدم تو این همه سال این اولین سالمه که دیر کردم... اونم به خاطر این بود که دیشب مهمون داشتیم و یکیشون خیلی مزاحم بود! و فکر کنم همون مزاحمه ساعتم رو جا به جا کرده!!!!
همه اینارو درحالی که تو چشماش نگاه میکردم میگفتم! خانم اکبری هم خنده اش گرفته بود از توضیحات کامل من! اما هدفم این بود که شهاب بفهمه که تقصیر اون بوده که دیر بیدار شدم! چون دیشب حس کردم که ساعت رو از روی میز توالت برداشت و رفت!!! اینم تلافی کردن شهاب! شهاب که انگار قانع شده بود با شرمندگی به خانم اکبری نگاه کرد و برای اینکه غرور و تکبرش از بین نره ، مثل همیشه مغرورانه گفت:
ـ باشه ولی فقط همین یه بار! حالا هم برو تو که از درس عقب موندی!
و خانم اکبری تشکر کرد و رفت....
با عصبانیت کیفمو پرت کردم تو نیمکت و به آرمینا نگاه کردم که با تعجب نگاهم میکرد...دلم میخواست اون صورت خوشگلش رو با ناخنام زخم و زیلی کنم! اما نه دلم نمیاد! حداقل موهاشو بگیرم بکشم! بدجنس!!! از همین الان داره اعلام جنگ میکنه! ولی من کم نمیارم اقا شهاب!
***
اون روز من و شهاب هر فرصتی که گیر میاوردیم ، همدیگرو ضایع میکردیم! نمیدونم چرا اما از همین اول کار باهم لج شدیم!
اینم شانس منه دیگه! به جای اینکه مثل این دختر خاله پسرخاله های خوب باهم کنار بیایم از همین اول داریم کل میندازیم و جنگ و دعوا داریم! با خاله امم که ای جوون! اصلا خدای تفاهم!!! البته زیاد باهاش برخورد انچنانی نداشتم اما سعی کردم تو همین چند برخورد اخیر یکم خوش رفتار باشم تا بتونیم باهم کنار بیایم! اما من هیچ جوره با شهاب کنار نمیام! چون هم اون مغروره هم من! البته اون بیشتر مغروره و این منو حرصی میکنه! چون خیلی هم خوب ادمو ضایع میکنه!
موقعی که باید برمیگشتیم خونه، چون مسیرامون یکی بود، اون یکم طولش داد تا من اول برم تا بقیه بچه ها شک نکنن! اخه من هنوز چیزی به سارا و نسیم و پارمیس نگفته بودم و اونا هم چون با ما میان نباید میفهمیدن!!!
حتی به ثنا هم نگفتم!!! چون ثنا این چند روز سرش خیلی شلوغه... راستی ثنا هم با شهرزاد تقریبا همسنن! بهتره بهم معرفیشون کنم! وقتی رسیدیم از سارا اینا خداحافظی کردم و رفتم.... چون زودتر از شهاب راه افتاده بودم زودتر رسیدم خونه!
شهرزاد خونه نبود و خاله هم شاید مدرسه بود! مامانم مشغوله ظرف شستن بود... خونه خیلی شلوغ پلوغ بود چون بیشتر اثاث های خاله اینارو آورده بودن ولی هنوز وقت نکردن که درست کنن! از نظرم خیلی سخته اینکار! من از شلوغی متنفرم! وقتی اینارو میبینم دیوونه میشم! حالا چطوری جا میدن این وسایلو؟ الله اعلم! به سمت اتاقم راه افتادم و کیفمو مثل همیشه شوت کردم کنار دیوار! من آخرش باید تو اون دنیا به این کیف جواب پس بدم!!! لباسامو در آوردم و درجا رفتم حموم! با اینکه هوا سرد بود و کم کم به زمستون نزدیک میشدیم، اما آب سرد رو باز کردم؛ قطرات سرد آب که روی پوستم مینشست، احساس سرما تا مغز استخونم نفوذ میکرد اما من به خودم هیچ تکونی نمیدادم تا درجه آب رو گرم کنم!!! چون آب سرد آرامشی بهم میداد که حاضر نبودم از دستش بدم!!! احساس آرامشی که بهم انرژی هم میداد!!! بعد از نیم ساعت (!) رضایت دادم که از حموم بیام بیرون...اینبار موقع لباس پوشیدن حساسیت بیشتری به خرج دادم! دلم نمیخواست جلوی شهاب کم بیارم! باید ازش سرتر باشم! البته عمرا اگه همچین چیزی بشه! من کجا و شهاب کجا!؟ اون به من به چشم یه بچه نگاه میکنه! بهم میگه فنچول! (البته تو دلش!!!)
سشوار رو برداشتم و مشغول خشک کردن موهام شدم...کارم که تموم شد به خودم نگاه کردم... پس چرا سپهر نمیاد! من این همه خودمو کشتم تا به اینجا برسم پس چرا نمیاد؟! اصلا برای چی من میخوام که اون بیاد؟ من باید بی تفاوت باشم!!! ولی از انتقام نمیتونم بگذرم! دارم لحظه شماری میکنم! ولی حتی فکر نکردم که چطوری باید انتقام بگیرم! دارم دیوونه میشم! با صدای زنگ در هول شدم!! دیگه باید کم کم عادت کنم که شهاب پسرخاله امه؟! آخه شهاب؟! وای من باید بهش بگم شهاب؟! نمیتونم برام خیلی سخته! هنوز کلی سوال تو ذهنم مونده! سوال اولم اینه که مگه فامیلی مامانم و خانم اروانی نباید یکی باشه؟! پس چرا مامانم محمدیه و خاله ام، همون اروانی؟! اصلا کسی میدونه؟! تو فامیل که هیچ کس خبر نداره! حتی شایان و ارغوان هم نمیدونن! سشوار رو گذاشتم رو تخت و رفتم جلو آینه و موهامو بالای سرم جمع کردم و یه بلوز آستین بلند مشکی پوشیدم که جلوی شهاب خیلی معذب نباشم!!! ولی با این حال بیرون نرفتم! میخواستم شهاب اول بره تو اتاقش بعد برم بیرون چون دوست نداشتم یه بحث دیگه راه بیوفته!!! چون هم زبون من تنده هم شهاب! چند دقیقه بعد از اتاقم بیرون رفتم! راهرو ، رو نگاه کردم! کسی نبود، شهرزادم کم کم باید پیداش میشد... از پله ها پاین اومدم و وسط پله توقف کردم و سرمو دورتا دور خونه چرخوندم اما اثری از مامان ندیدم!!! یهو بی اراده داد زدم:
ـ مامان!!! کوشی؟!
romangram.com | @romangram_com