#شاه_کلید__پارت_139


اکبری خندید و درحالی که نامه برای دانش فر مینوشت گفت:

ـ واسه چی خواب موندی حالا؟!

درحالی که نفس نفس میزدم گفتم:

ـ اخه دیشب مهمون داشتیم!

خندید و نامه رو بهم داد! این چقدر امروز مهربون شده! تشکر کردم و با عجله به سمت کلاسمون دویدم و در زدم... نفس نفس میزدم و از استرس دستام سرد شده بود... صدای شهابو شنیدم که میگفت:

ـ بفرمایید!

دستای لرزونم رو به دستگیره در رسوندم و درو باز کردم... شهاب اول با دیدنم تعجب کرد اما بعد خیلی ناگهانی گفت:

ـ خانوم خواجه وند شما بیرون بمونید!

با من و من گفتم:

ـ اما من نامه اوردم!

شهاب کف دستاش رو بهم کوبید که صدای بلندی ایجاد کرد و گفت:

ـ اما منم درس دادم! پس برو همونجایی که تا الان بودی!!!

باعصبانیت نامه رو تو دستم مچاله کردم و رفتم بیرون! داره ناجور تلافی میکنه! باید یه صحبت اساسی راجع به مشکلات خانوادگی و مشکلات توی مدرسه باهاش بکنم!

دوباره به طرف دفتر رفتم و گفتم:

ـ خانم اکبری راهم نمیده!!!

اکبری بلند شد و باهم به طرف کلاس رفتیم! دوباره در زد و شهاب درو با شدت باز کرد و گفت:

ـ مگه نگفتم راهت نمیدم؟! ... ( با دیدن اکبری ساکت شد و ادامه داد) اخ ببخشید خانم اکبری!


romangram.com | @romangram_com