#شاه_کلید__پارت_138
منم دیگه عصبانی شده بودم! اصلا این به چه اجازه ای اومده بود تو اتاقم؟!
من ـ اصلا شما به چه اجازه ای اومدید تو اتاق من؟! اصلا یه اهنی یه اوهونی چیزی!
شهاب ـ ماشالا صدای هرهر کرکرتون اینقدر زیاد بود نذاشتید بخوابم! منم شروع کردم به برگه صحیح کردن که صدای قشنگ شمارو شنیدم و اومدم تو اتاق و مچتون رو هنگام این مسخره بازیا گرفتم!!!
با من و من گفتم:
ـ ولی شما که خواب بودید!
شهاب پوزخندی زد و خواست بره بیرون که از عمد رو به شهرزاد طوری که شهاب بشنوه گفتم:
ـ شهرزاد جون یادم باشه بگم ورود بعضیا ممنوع! اخه اینجارو با طویله اشتباه گرفتن!
شهرزاد یهو پقی زد زیر خنده و شهاب هم با عصبانیت بیرون رفت!
نمیدونم چطور این حرفو زدم اما میدونستم که فردا روز خوبی برام نخواهد بود!
صبح با هزار بدبختی اونم با مشت و لگدای شهرزاد بیدار شدم! به ساعت که نگاه کردم واقعا هنگ کردم! ساعت شیش و بیست دقیقه بود! من الان باید تو مدرسه باشم! نیم ساعت دیگه زنگ میخوره! با سرعت نور از تخت پایین اومدم و تو سه سوت رفتم دستشویی و برگشتم و تو چند ثانیه لباسامو پوشیدم و حاضر شدم!!! ولی همه این ثانیه ها باهم یه ربع رو تشکیل داد!!!!! یه آه کشیدم و از اتاقم بیرون رفتم... سرویسم رفته بود... امین رو به زور بیدار کردم و تا اونم آماده بشه یه ربع معطل شدم! از استرس دلم میخواست بمیرم! چون زنگ اول ریاضی داشتیم و معلممونم شهاب بود! و این یعنی اخر بدشانسی چون دیشب اصلا اتفاق خوبی نیوفتاد و با اون حرفی که من بهش زدم امکان نداره منو راه بده! خدایا میترسم کمکم کن!
ساعت 7 بود که به مدرسه رسیدیم... با استرس برای اولین بار هِدمو زدم و رفتم تو دفتر پاندای کنگفوکار... چند تقه به در زدم و اجازه داد که بیام تو...
من ـ سلام خانوم اکبری! ببخشید من خواب موندم دیر رسیدم! میشه یه نامه بدید بدم به آقای دانش فر؟!
خانوم اکبری با لبخند گفت:
ـ رزیتا یواش تر! چرا اینقدر هولی!
به ساعتم اشاره کردم و گفتم:
ـ اخه ساعت هفته درسو هم شروع کرده میترسم دیگه اصلا راهم نده!
romangram.com | @romangram_com