#شاه_کلید__پارت_136

ـ چطوری باید باشه؟! منظورت چیه؟

شهرزاد ـ رفتارش باتو؟!

خندیدم و گفتم:

ـ خیلی مزخرفه!

ولی تا یادم اومد که شهرزاد خواهر شهابه جلو دهنمو گرفتم که دوباره خنده اش گرفت و گفت:

ـ هووم! که اینطور! ولی برای چی؟

من که دیگه یخم وا شده بود شروع کردم به درد و دل کردن:

ـ وای شهرزاد! این داداشت خیلی گیر میده! همش میگه رزیتا اینکارو بکن، اینکارو نکن! تازه عادت داره منو ضایع کنه! مامانتم که کلا با من لج بود!

شهرزاد همینطوری داشت میخندید!

من ـ راستی شهرزاد تو ناراحت نمیشی که من راجع به داداش و مامانت اینطوری حرف میزنم؟

شهرزاد ـ نه اتفاقا! چون بالاخره یکی پیدا شد که تو روی این شهاب وایسه! منم خودم خیلی با شهاب دعوا میکنم! اره میدونم مامانم میگه که خیلی اذیتت کرده اما همه اینا واسه این بوده بتونه خواهرشو ببینه! اخه هیچ نشونه ای نداشته! تازه با شک اینارو فهمیده!

من ـ شهرزاد! راستی نگفتی چندسالته؟

شهرزاد ـ ای وای اینقدر که منو میخندونی یادم رفت بهت بگم! خب من 22 سالمه ، بعد زبان تدریس میکنم!

من ـ اوه مای گاد!

خندید و گفت:

ـ ولی شهاب بیشتر رو به تو گیر میده نه؟!

من ـ وایی اره! هی دم به دقیقه! خانوم خواجه وند، خواجه وند، وقتی هم عصبانیتش به اوج میرسه داد میزنه رزیتا!!!!

و ادای شهاب رو در آوردم! شهرزاد داشت به کارای من میخندید که یهو وسط خنده ، خنده اش به سرفه تبدیل شد و بعد ساکت شد!

romangram.com | @romangram_com