#شاه_کلید__پارت_135


ـ بهم بگید رزیتا! از خواجه وند خوشم نمیاد!

دانش فر ابروشو بالا انداخت و گفت:

ـ پس توهم به من بگو شهاب! از دانش فر خوشم نمیاد!

و شب به خیری گفت و رفت تو و در روهم بست...

از اینکه باید باهم اینقدر راحت باشیم خوشم اومد! ولی برام سخت بود... ولی عادت میکنم!

خواستم برگردم که یهو درو باز کرد که از ترس دستمو گذاشتم رو قلبم و با تعجب نگاهش کردم که گفت:

ـ نترس! فقط میخواستم بهت بگم که به جز تو و آرمینا و اون دوستت، کس دیگه ای نباید بفهمه که من و تو...

سرمو تکون دادم وحرفشو قطع کردم:

ـ اره خودم میدونم لازم نبود بگید!

شهابم سرشو تکون داد و دوباره رفت تو! منم برگشتم و شهرزاد رو دیدم که داره واسه خواب آماده میشه...





لبخندی زدم و خواستم خیلی باکلاس برم رو تخت بخوابم که پام گیر کرد به میز و نزدیک بود بیوفتم که میز رو گرفتم و نیوفتادم! شهرزاد که کاملا خنده اش گرفته بود و منم از خنده اون خنده ام گرفته بود! خیر سرم میخواستم جلو خواهر معلممون یکم با کلاس باشم! ولی مثه اینکه با کلاسی به ما نیومده!

با خنده رفتم کنارش و بهش نگاه کردم که هنوز داشت میخندید! تو دلم دوتا فحش آبدار به میز دادم و دوتا فحش 18+ هم به خودم دادم تا دفعه اخرم باشه بخوام کلاس بذارم!!!

تو همین فکرا بودم که شهرزاد گفت:

ـ رزیتا! شهاب تو مدرسه چطوریه؟!

میخواستم بگم خیلی جیگره که دیدم ضایع بازیه و گفتم:


romangram.com | @romangram_com