#شاه_کلید__پارت_134
یا خدا این خواهرشه!؟ نمیدونم چرا ولی از اینکه این دختر خواهر شهابه حس بهتری بهم دست داد! اره یه دختر خاله هم دارم! ولی اسمش چیه؟!
دختره با نگاه کردن به چشمام، انگار که فهمید چه سوالی دارم خندید و گفت:
ـ وای یادم رفت اسممو بگم! من شهرزادم!
من ـ خوشبختم شهرزاد جون!
شهرزاد ـ واییی خدا رزیتا با من خودمونی باش خیر سرم دختر خالتما!
دختر خاله... خیلی سخته نمیتونم باورش کنم... خاله ، پسرخاله ، دختر خاله! ای خدا داری با من چیکار میکنی؟!
و در آخر به سمت دانش فر رفتم... با سر به زیری و متانتی که ازم بعید بود گفتم:
ـ سلام استاد!
خاک تو سرم گند زدم! سرمو بالا اوردم و تو چشای مشکی اش نگاه کردم که خنده توش موج میزد! اینم یه سوتی دیگه! استاد جون دیگه باید عادت کنی!!!
مهرناز و آرمینا هم با شهرزاد و اروانی دست دادن و به سوتی من میخندیدن! البته مهرناز که داشت خودشو خیلی کنترل میکرد اما نمیتونست جلو خنده اشو بگیره! مامان و امین هم از کارای ما خنده اشون گرفته بود! اما من داشتم از خجالت میمردم! باورم نمیشه من و خاله ام این همه باهم بد باشیم! اینقدر فکر کرده بودم که سرم درد گرفته بود!
با صدای مامان که صدامون میزد برای اینکه بریم سر میز، از فکر بیرون اومدم... هنوزم تو شوک بودم! انگار مهرناز فهمیده بود اما اونم مثل من! از نگاهای دانش فر میتونستم بفهمم که از این قضیه با خبره! ای تو روحت! دیدم نسبت به اروانی عوض شده بود... تو مدرسه خیلی بد اخلاق بود اما اینجا مهربون تر بود! شاید همه بد اخلاقیا واسه من بوده تا بتونه منو ببینه! یا شاید خواهرشو! ولی میخوام از این به بعد اروانی رو مثل خاله ام بدونم! یا حداقل باهاش رفتار خوبی داشته باشم! اما دانش فر! راستی اسمش چی بود!؟ اهان شهاب! وای فکر کن یعنی تو خونه هم شهاب صداش کنم؟! چه جلب!!!!! ولی فکر کن یاسمن بفهمه؟! آتیش میگیره! اخ جووون! ولی نه! کسی نباید بفهمه! اگه بفهمه من بدبخت میشم! میگن رزیتا خواجه وند معلم خصوصی گرفته و تو مدرسه ما معلم خصوصی که مال اون مدرسه باشه ممنوعه و با اون معلم و اون شاگرد برخورد میشه! اینبار بابام صدام کرد تا بیام سر میز! من امروز خیلی شوتما! بابام کی اومد؟! نه اینا اثرات هنگیدنه! نشستم پشت میز و ارمینا و مهرناز هم دوطرفم بودن... خاله ام هم دقیقا روبه روی من نشسته بود و پسرش هم بغل دستش! حالا من چطوری شام کوفت کنم؟! حس میکردم تمام لقمه هامو میشمارن! خیلی معذب بودم و نتونستم بیشتر از چند لقمه بخورم... اروانی از اول ساعت تا الان یه لبخند محو گوشه لبش بود که حرص منو در میاورد! نمیدونم چرا! ولی ازش خجالت میکشیدم و این حرصیم میکرد!
بعد از اینکه غذای همه تموم شد، منو آرمینا اینا رفتیم بالا... دلم میخواست جیغ بزنم تا انرژیم تخلیه شه! هم خوشحال بودم هم ناراحت! ناراحتیم به خاطر این بود که اروانی رو خیلی اذیت کردم و الان شرمنده ام و خوشحالیمم اینه که بالاخره صاحب یه خاله شدم! من سعی میکنم باهاش کنار بیام ولی به شرط اینکه اون تلافی نکنه... و اینکه راجع به شهرزاد، دختر خوبیه دوسش دارم! ازش خوشم اومد خدا کنه بتونیم باهم صمیمی بشیم! امیدوارم! ولی شهاب... وای چطور باید باهاش برخورد کنم؟! مثل امین؟ یا مثل وقتی که تو مدرسه ایم؟!
ساعت 10 شب بود که مهرناز و آرمینا رفتن خونه هاشون و نوبت ما شد که بخوابیم! مامان از من خواست که اتاق شهاب رو بهش نشون بدم! ای خدا حداقل تو این یکی سوتی ندم! شهرزاد هم که پیش خودم میخوابه! اروانی چی؟! اخ ببخشید منظورم خاله بود! خاله هم حتما پیش شهاب؟! نه خاله پایین میخوابه! مامان گفت چند شب اینجا میمونن چون از اونجای قبلی اثاث کشی میکنن و میان پیش خودمون زندگی کنن! یعنی طبقه پایین مال مامان باباها و طبقه بالا برای ماها! این ایده مامانم بود که چقدر ازش استقبال شد! به حرف همه گوش کرد الا من!
دستی به موهام کشیدم و از اتاق رفتم بیرون و به دانش فر که بیرون ایستاده بود نگاه کردم و گفتم:
ـ اقای دانش فر، بفرمایید اون جا اتاق شماست!
و به اتاق روبه رویی اشاره کردم که وسایلش رو اونجا بذاره...
دانش فر ـ مرسی خانوم خواجه وند!
از اینکه یکی بهم بگه خواجه وند به شدت متنفرم! پس گفتم:
romangram.com | @romangram_com