#شاه_کلید__پارت_133
نمیدونستم چی باید بگم؟! سلام اروانی جون؟! یا سلام خاله جون؟!
از بین لبام فقط یه کلمه بیرون اومد:
ـ سلام!
حتی مامانمم متوجه حال دگرگونم شد! اصلا نمیتونستم تو چشای اروانی نگاه کنم! حتی نمیتونستم تو دلم بهش بگم خاله! من این خانومی که جلوم هست رو فقط به اسم اروانی ، معلم ریاضی بد اخلاق میشناسم! حتی باورم نمیشه خوشتیپ ترین و جذاب ترین معلم مدرسه، پسرخاله منه! کسی که یاسمن رو هم شیفته خودش کرده!
اروانی وقتی دید من هیچ حرکتی نمیکنم خندید و گفت:
ـ چیه رزیتا؟! موش شدی؟!
با این حرفش زهرشو ریخت! میتونستم پیش بینی کنم که چه روزایی رو در پیش رو داریم! دلم میخواست از خجالت آب شم برم زیر زمین! دانش فر هم لبخند محوی زد! یا خدا خودت کمکم کن من آبم با اینا تو یه جوب نمیره!
لبخندی به روی اروانی زدم و گفتم:
ـ اخه خانوم من باورم نمیشه!
خانوم اروانی خندید و گفت:
ـ اره درکت میکنم!
اره عمرا اگه درک کنی! به دختری که بغل دانش فر نشسته بود نگاه کردم! نکنه نامزدشه؟! نه بابا!
آب دهنم رو قورت دادم و رفتم سمت اون دختره... دستشو با گرمی به سمتم دراز کرد و گفت:
ـ پس تو رزیتا جونی؟!
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
ـ بله! من رزیتام و شما هم باید...
دختره ـ من خواهر شهابم! مامان و شهاب خیلی ازت حرف میزنن!
romangram.com | @romangram_com