#شاه_کلید__پارت_132

تو همین حین زنگ خورد و هرسه با وحشت نیم متر پریدیم اونور تر! دوباره قلبم شروع به تند تند زدن کرد!

آرمینا رو هل دادم تا بره از لای در ببینه که خاله ام اومدن یا نه!؟

ولی از صدای حال و احوالشون مشخص بود که اومدن! از شدت هیجان بدنم به لرزه و نفس هام به شمار افتاده بود!!! مهرناز و آرمینا حالشون از من بهتر بود! خب معلومه! من از شدت خوشحالی و هیجان نمیدونستم چیکار کنم! اخه من خیلی دلم میخواست یه خاله داشته باشم! چون میگن خاله ها خیلی مهربون و باحالن! خواستم از آرمینا بپرسم که چی شد؟! که یهو درو محکم بست که فکر کنم بیرونیا صداشو شنیدن!

با تعجب گفتم:

ـ چته ازگل؟! نمیگی شک میکنن؟! بیشعور!

آرمینا به تته پته افتاد!

آرمینا ـ وای رزیتا! وای مهرناز! وای رزیتا!

من ـ خبرت خب بنال دیگه! جون به لبم کردی!

آرمینا خواست حرف بزنه که با شنیدن این صدا هر سه امون میخ کوب شدیم! آب دهنم رو به زور قورت دادم و گفتم:

ـ شوخی میکنی؟!

مهرناز ـ اروانی؟!

آرمینا که رنگ به رخش نمونده بود سرشو تکون داد!!! دلم میخواست سرمو بکوبم به دیوار! این قضیه که اروانی خاله منه برام غیر قابل باور بود! درضمن من نمیتونم به این صدا اعتماد کنم! ناخودآگاه هر سه به سمت در هجوم بردیم و من خیلی اروم در و باز کردم و سرمو از لای در بیرون اوردم! نفسم بند اومده بود! آقای دانش فر با یه دختر دیگه رو مبل نشسته بودن و خانم اروانی هم کنارشون بود! دوباره درو بستم و اینبار رفتم سمت آینه! حسابی رنگم پریده بود! نمیدونم چرا ولی خیلی استرس داشتم! از فکر اینکه بخوام با خانم اروانی و این دانش فر که جلوش کلی سوتی دادم، رو به رو بشم، تمام موهای بدنم سیخ میشد! با تقه ای که به در خورد جیغ کوتاهی کشیدم که به عقل خودم شک کردم! ای بابا رزیتا به اعصاب خودت مثلث باش! چیزی نشده که! فقط اروانی خاله اته! مامان اومد تو اتاقم و به چهره هراسون هر سه نفرمون نگاه کرد و گفت:

ـ چیه؟! چرا شما اینقدر گرخیدین؟!

من ـ مامان میشه ما نیایم؟!

مامان زد رو دستش و گفت:

ـ وای خدا مرگم بده رزیتا! چت شده تو؟! زشته پاشو برو بیرون! شماهم بیاین بیرون زشته! رزیتا یکم به خودت برس شدی شبیه مرده متحرک!

و بعد از اینکه حرفش تموم شد از اتاق خارج شد. دستمو به سمت رژ گونه ام بردم و یکم رژ گونه زدم که رنگ پریدگیم زیاد معلوم نباشه! اصلا برام قابل هضم نبود که اروانی خاله امه! کسی که این همه سال باهاش لج بودم از قبل منو میشناخته و الان خاله امه! ای خدا منو بکش و راحتم کن! حس میکردم که این یه خوابه! البته صدرحمت به خواب! این یه کابوسه! یه نفس عمیق کشیدم و از اتاق خارج شدم و به دنبالم آرمینا و مهرنازم هم بیرون اومدن... تک سرفه ای کردم و با دستای لرزونم تی شرتمو درست کردم و سلام کردم! و مهرناز و آرمینا هم بعد از من سلام کردن... تو این لحظه صدبار مردم و زنده شدم! آقای دانش فر با دیدن من پوزخندی زد و خانم اروانی یا خاله ام هم به خاطرم بلند شد! لرزش بدنم صدبرابر شد! با پاهای لرزون به سمتش رفتم و لبخندکم جونی زدم و بهش دست دادم که تو یه حرکت ناگهانی منو تو بغلش گرفت که حسابی شوکه شدم!!!!

اروانی ـ سلام رزیتا جون!

romangram.com | @romangram_com