#شاه_کلید__پارت_131


یاسمن با لب و لوچه آویزون ازم دور شد! از اینکه حالشو میگیرم عشق میکنم!!!

وقتی زنگ خورد رفتم تو کلاس... بازم ریاضی داشتیم! در هفته 4 بار ریاضی داریم و 3 بار فیزیک!

دوباره استاد جیگرمون وارد کلاس شد! دوباره هم بچه ها از دیدنش ذوق مرگ شدن و رفتن دور و برش به بهونه سوال پرسیدن! از کارشون خنده ام گرفته بود! ولی دانش فر با زرنگی اونارو از دورشون میکرد و حالشونو میگرفت! کاش حال یاسمن رو هم همینطوری بگیره!





***





ـ مامان!؟

مامان ـ بله؟!

من ـ پس کوشن این میمونا؟!

مامان لب پایینش رو گاز گرفت و گفت:

ـ ای بی تربیت!

خندیدم و گفتم:

ـ خب حالا! کوشن پس چرا نمیان؟!

تو همین حین زنگ خورد و آرمینا و مهرناز باهم وارد شدن!!! قرار بود چیزی بهشون نگم اما از اونجایی که دهن لقم زرتی بهشون همه چیو گفتم و اونا هم که کاسه داغ تر از آش! با سر قبول کردن و اومدن! الانم اینجان! دست جفتشون رو گرفتم و کشیدم تو اتاق!

بعد از کلی حرف زدن و تخلیه انرژی، تصمیم گرفتیم که یکم به سر و وضعمون برسیم!


romangram.com | @romangram_com