#شاه_کلید__پارت_129
مامان که از عجول بودن من خنده اش گرفته بود و کمی هم عصبی شده گفت:
ـ اه! یکی یکی بپرس!
من ـ باشه! مامان چطوری با فهمیدی من خاله دارم؟! چرا بهم نگفته بودی؟!
نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ ببین خاله ات اسمش مهنازه!!! رزیتا من هم تازه اینو فهمیدم... همین دیروز...
مشتاقانه نگاهش کردم تا ادامه بده:
ـ خاله ات از من بزرگتره! حدود ده سال از من بزرگتره!!!! پدرم، وقتی با مادرم ازدواج کرد بچه دار نشدن! مامانشم بهش گفت برو با یه دختر دیگه ازدواج کن! چون پدرم عاشق بچه بوده!!! به خاطر همین با کمال میل قبول میکنه... ( آهی کشید و ادامه داد) اما هنوزم عاشق مامانمه... چندسال میگذره و پدرم و زن دومش بچه دار میشن!!! مامانمم از خودش نا امید میشه و بابام نسبت بهش سرد میشه! با وجود این بچه ، تمام توجه پدرم بهش جلب میشه! ده سال میگذره و مادرم تازه بچه دار میشه!!!! و اون بچه منم!!! بعد از منم باز بچه به دنیا میاره!!! حالا اینا رو ولش کن!!! مامان و بابای من هیچی بهم نگفتن و من دیروز فهمیدم! مهناز دیروز اومد بهم گفت! مثل اینکه از من خبر داشت! کلی از دست پدرم ناراحت شدم رزیتا... ولی نمیدونی که مهناز چقدر ماهه! من فکر میکردم خواهر ندارم اما مهناز خواهرمه و تو همین دیدار اول مهرش تو دلم نشست!
با چشمای گشاد شده از تعجب به مامانم زل زدم! این چی میگفت؟! اینقدر از حرفای مامان شوکه شده بودم که بدون اینکه پلک بزنم بهش خیره شده بودم و به حرفاش فکر میکردم! یعنی پدر بزرگم دوتا زن داشت؟! باورش برام خیلی سخته چون این چیزارو فقط تو فیلما دیدم هیچ وقت با یه همچین موردی برخورد نکرده بودم! حتی تو دوستام و فامیلای دورشون!
با صدای مامان از افکار درهم و برهمم بیرون اومدم:
ـ رزیتا کجایی؟!
من ـ مامان من باورم نمیشه! تا نبینم باورم نمیشه!
مامان ـ به زودی میبینی!
من ـ مامان نمیخوای بهم بگی کیه؟! راستی چندتا دختر خاله و پسرخاله دارم؟!
مامان ـ بهت که گفتم الان نه! فردا خودت میبینی!
وای خدا جونم فردا؟! قلبم شروع کرد به تند تند زدن... از همین الان هیجان زده شدم!!! برای اینکه فردا زودتر برسه لحظه شماری میکردم!
romangram.com | @romangram_com