#شاه_کلید__پارت_128

من ـ اره خوبم تو خوبی؟! کجایی؟

مامان ـ مم... رزیتا ببین... پیش خاله اتم!

برای چند لحظه نفسم سنگین شد!!! مامان چی میگفت؟! خاله؟! مگه من خاله دارم؟! با صدای مامان به خودم اومدم:

ـ رزیتا هستی؟! چی شد رزیتا!؟

با صدای آرومی گفتم:

ـ خاله!؟

مامان ـ رزیتا من الان کار دارم بعدا بهت میگم!

و قطع کرد... گیج و سردرگم به گوشی توی دستم خیره شدم... خاله؟! گوشی رو گذاشتم و رفتم تو اتاقم... خواستم به آرمینا هم خبر بدم اما دیدم اگه نگم بهتره! چون خودم هنوز هیچی نمیدونستم! اینقدر گیج و منگ بودم که نزدیک بود بخورم به دیوار! اخه خدا جونم این خاله رو کجای دلم بذارم؟!

من الان 17 سالمه! الان وقته اینه که خاله امو بشناسم؟! اصلا این همه وقت کجا بوده؟! نگفته یه خواهری داره، یه خواهر زاده ایه؟! خدا کنه حالا که اینقدر بی معرفته، یه دختر همسن ماها داشته باشه!!!!!! از بس فکرای چرت و پرت و بی سر و ته کردم، سرم درد گرفت و بیخیال شدم تا خود مامان بیاد و دوباره رفتم سر درسم!





***





من ـ چــــــــی؟! خاله ؟!

مامان درحالی که به صفحه تلویزیون چشم دوخته بود سرش رو به معنای تایید تکون داد... تظاهر میکرد که داره تلویزیون میبینه اما مامان از فوتبال متنفره!!! پس حواسش جای دیگه ایه!

وقتی دیدم حاضر نیست جواب کامل بده تصمیم گرفتم که برم رو مخش!

من ـ مامان از اول توضیح بده! اسم خاله ام چیه؟! چندسالشه؟! من دختر خاله یا پسرخاله دارم؟! چندسالشونه!؟ مامان چرا تا حالا نیومدن؟!

romangram.com | @romangram_com