#شاه_کلید__پارت_125


ـ بریم یکم بخندیم!

با چشمای گرد شده گفتم:

ـ جان؟!

نسیم ـ اخه نمیدونی که اون بالا چی هست!

آرمینا هم که تا اون موقع ساکت بود با کنجکاوی پرسید:

ـ چی هست؟

نسیم دستمون رو کشید و باهم رفتیم بالا!

وقتی وارد شدیم سارا و کیمیا و چندتا از بچه هارو دیدیم که از سفره هفت سین مال پارسال که هنوز اونجاست، یه چیزی شبیه سفره عقد درست کردن!! اینقدر خنده ام گرفته بود که همون وسط پقی زدم زیر خنده! آرمینا هم مثل من داشت میخندید! به محظ اینکه من و آرمینا نزدیک اون سفره عقد شدیم مسخره بازیای سارا و کیمیا هم شروع شد و کل میکشیدن! من و آرمینا نمیدونستیم بخندیم یا سرشون دعوا کنیم! سارا دست آرمینارو کشید و تقریبا شوتش کرد رو اون صندلی و نگار هم منو نشوند رو صندلی کناری ارمینا! من و آرمینا هم دست از خندیدن برداشتیم و به اونا پیوستیم! هیچ کس به جز ما تو نماز خونه نبود و چون زنگ بعد زیست داشتیم و معلم سرمون نبود، ماهم از فرصت استفاده کردیم و اومدیم بالا! وقتی خطبه عقد الکی رو خوندن من و آرمینا یه بله الکی گفتیم که بیشتر شبیه صدای گوسفند بود تا بله!!! بعدش همدیگرو طبق عادت همیشگی بوسیدیم و بغل کردیم! از این جوادی بازیا زیاد در میاوردیم! ولی نه جلوی همه! چون اینکه دختر به دختر کشش داشته باشه تو مدرسه ما زیاد بود، همه به ما شک میکردن و جو گیر میشدن! اما من و آرمینا مثل دوتا دوست بودیم و هستیم همین نه بیشتر و نه کم تر!

ماهم غرق اینکارا بودیم و اینقدر گفتیم و خنیدیدیم که ناگهان در نماز خونه باز شد و آقای دانش فر درحالی که گوشی دستش بود و حرف میزد وارد شد! من و آرمینا از ترس خیلی سریع از رو صندلی بلند شدیم و آقای دانش فر هم تا مارو دید شوکه شد و به اون طرف گفت:

ـ بعدا بهت زنگ میزنم عزیزم!

به به دوست دخترش بود! همه از اون سفره فاصله گرفتیم و کیمیا و سارا که هول شده بودن سریع فرار کردن و نسیم و پارمیس هم بدتر از اونا هول کردن! نسیم سلام کرد و پارمیس هم خداحافظی! و بعد هم با اخرین سرعتشون از نماز خونه خارج شدن! فقط موندیم من و آرمینا!!! آرمینا هم که دیگه نمیدونست چیکار کنه! با هم به سمت در رفتیم و آرمینا با سرعت خارج شد و تا من خواستم خارج بشم، حس کردم آستین روپوشم توسط کسی کشیده شد! با ترس به طرف آقای دانش فر برگشتم و با من و من گفتم:

ـ س...سلام... استاد!!!

آقای دانش فر با عصبانیت به چشمام زل زده بود... آب دهنم رو به سختی قورت دادم و با رنگ پریده ای گفتم:

ـ ببخشید استاد مشکلی پیش اومده؟!

استاد ـ خجالت نمیکشی؟!

من ـ چرا؟!

استاد ـ اینکارا چه معنی داره؟


romangram.com | @romangram_com