#شاه_کلید__پارت_124
دوباره صدا ها بالا گرفت:
ـ اما خانم اکبری ما هیچی نخوندیم!
ـ بله خانم! ایشون بدون اینکه به ما بگن دارن امتحان میگیرن!
ـ خانم نمره امون کم میشه میره تو مستمر!
ـ خانم ، خانم اکبری!
خانم اکبری دستش رو به علامت سکوت بالا اورد و یه دادی زد که فکر کنم تمام پنجره ها لرزید! ماشالا تن صداشم که بالاس!
خانم اکبری ـ نه مثل اینکه اینطوری حالیتون نمیشه!
و به یه خودکار گرفت دستش و خواست نمره کم کنه که همه با عجله شروع به نوشتن کردن! آقای دانش فر هم با لبخند نگاهمون کرد!!! هه! نگاه کن چه ذوقی میکنه! امتحان گرفتناشم از مامانش یاد گرفته هی زرت و زرت! اه! وقتی دید دارم غر میزنم اومد بالای سرم که نزدیک بود سکته رو بزنم! این چرا یهو رم میکنه؟! تند تند شروع کردم به حل کردن! وقتی چشمم به سوالا افتاد به معنای واقعی هنگ کردم! چشممو بین بچه ها چرخوندم؛ اخمای همه تو هنگ بود و منتظر امداد های غیبی بودن! از تقلبای روی میز کمک گرفتم و چند تا سوال راحت رو جواب دادم... بعد از چند دقیقه تقریبا کل برگه ام رو پر کردم اما به یه سوال سخت که رسیدم یه لگد به آرمینا زدم که دستشو باز کنه!!!! آرمینا دستشو باز کرد و تا خواستم به برگه اش نگاه کنم بازم دانش فر اومد بالا سر من! دوباره قلبم شروع به تند تند زدن کرد! ای خدا گیر چه ادمی افتادم! فکر کنم اروانی بهش هشدار داده بود که حواست به این دختره باشه! سابقه ام پیشش داغونه از خرابم گذشته! بالای سرم ایستاده بود و به ساعتش نگاه میکرد... داشتم به سوال فکر میکردم که گفت:
ـ دو دقیقه بیشتر وقت ندارید!
بچه ها هیچی نگفتن! خب معلومه! هیچ حرفی ندارن بزنن از دست این معلم بی ادبیات! فقط خدا کنه نمره هارو تاثیر نده! دیگه نا امید شدم از جواب دادن به سوال... برگه ام رو گرفتم سمتش و ازم گرفت... بقیه بچه ها هم برگه هاشونو دادن...
استاد هم بعد از جمع آوری برگه ها رفت نشست و شروع کرد به صحیح کردن! ای بابا این از ماهم هول تره!
اون روز اصلا درس نداد و فقط تمرین بهمون داد تا حل کنیم... اما ما به جای تمرین حل کردن باهم حرف میزدیم...
***
نسیم ـ بریم دیگه!
من ـ کجا؟!
پارمیس ـ نمازخونه!
من ـ که چی؟
نسیم خندید و گفت:
romangram.com | @romangram_com