#شاه_کلید__پارت_123
تا دقایقی در کلاس سکوت حکم فرما بود اما وقتی استاد گفت کتاب و دفتراتون رو جمع کنید میخوام امتحان بگیرم، صدای بچه ها بلند شد و همه اعتراض کردن!!!
ـ استاد نگفته بودید!
ـ آقای دانش فر تورو خدا!!! ما هیچی نخوندیم!
ـ نمره هامون کم میشه! اقای دانش فر!
ولی استاد بی توجه به حرف ما ، برگه هارو پخش میکرد... وقتی دیدیم فایده نداره، نگار به همه علامت داد که اعتصاب کنیم و چیزی ننویسیم!!! ماهم دست به سینه نشستیم و به استاد نگاه کردیم!
استاد دستاش رو به هم کوبید و گفت:
ـ خب! شروع کنید دیگه!
ولی ما هنوز هم دست به سینه نشسته بودیم! استاد وقتی دید ما هیچ تکونی به این هیکلمون نمیدیم کم کم عصبانی شد و گفت:
ـ مگه کرید؟! میگم شروع کنید دیگه!
با اینکه ترسیده بودم اما هیچ کاری نکردم و سعی کردم به چشماش نگاه نکنم!
دانش فر ـ نمی نویسید نه؟!
باز هم سکوت... زیر لب با خودش زمزمه ای کرد که نشنیدم چی گفت و بعد از لحظاتی ، خانم اکبری رو صدا زد!
نمیدونم چرا همه این اکبری رو صدا میکنن؟! ای بابا!
چند ثانیه بعد خانم اکبری وارد شد و آقای دانش فر با عصبانیت به ما نگاه کرد و گفت:
ـ خانم اکبری من تازه واردم نمیدونم چطوری باید با اینا رفتار کنم! میشه شما یادم بدید؟! اصلا با من همکاری نمیکنن همینطور زل زدن به من!
ای تو روحت!
خانم اکبری ـ غلط کردن!!! مگه شهره هرته؟! زودباشین! همین الان شروع کنید وگرنه نفری دو نمره از انضباطتون کم میکنم!
romangram.com | @romangram_com