#شاه_کلید__پارت_122
با تعجب به خودم اشاره کردم و گفتم:
ـ من؟! نه نمیسوزم اصلا! ولی به خدا اگه به خاطر لجبازی با من داری با آرمینا بازی میکنی یه کاری میکنم از صحنه هستی محو شی!
امیر ـ ها ها ها! خندیدم! تو جوجه هیچ کاری نمیتونی کنی!
از حرص یه پامو به زمین کوبیدم و گفتم:
ـ امیر به قرآن اگه با دل کوچیک آرمینا بازی کنی یه کاری میکنم از به دنیا اومدنت پشیمون شی!
البته خودمم میدونستم این تهدیدا الکی و از رو حرصن!
ادامو در آورد و خواست حرف بزنه که آرمینا ازپله پایین اومد و من و امیر که نزدیک بهم و درحال کل کل بودیم از هم دور شدیم!
آرمینا با دیدنمون تعجب کرد. مردد بود به سمت من بیاد یا امیر! به جون مامانم اگه بره سمت امیر دیگه اسمشو هم نمیارم! ولی خوشبختانه اومد سمت من و به امیر سلامی زیر لب کرد و تا امیر خواست نزدیکش بشه باهم راه افتادیم به سمت محل همیشگی... فکر کنم آرمینا به خاطر من اینکارو کرد! دختر دایی منه دیگه! حس میکردم آرمینا یکم ازم ترسیده! چون هیچ حرفی نمیزد! البته هر بنی بشر دیگه ای هم بود با دیدن چهره بر افروخته من خراب کاری میکرد تو خودش!!!
وقتی سرویسمون اومد سوار شدیم و بر خلاف همیشه که ماشین رو میترکوندیم، اون روز ساکت موندیم! مطمئناً نه من و نه آرمینا هیچ کدوم حوصله حرف زدن نداشتیم! آقای شجاعی هم که دید ما لال مونی گرفتیم ضبط رو خاموش کرد!!! جو سرویس هم عذاب آور بود!!! هیچ بچه ای حرف نمیزد! وقتی به مدرسه رسیدیم یه خداحافظی ساده کردیم و وارد حیاط شدیم... زمین از بارون دیشب خیس شده بود و دخترایی که سر به سر هم میذاشتن و می دویدن آب های توی چاله هارو به اطراف پخش میکردن که البته خودشون هم گلی میشدن اما از شدت سر خوشی بیخیال این موضوع بودن! خوش به حالشون! مهرناز امروز نیومده بود بهم گفته بود که نمیاد چون حالش بد شده بود!!! وارد کلاس که شدیم دیدم همه خیلی آشفته ان و کتاب ریاضی دستشونه و دارن جزوه هارو مرور میکنن! من و آرمینا با تعجب بهم نگاه کردیم که نسیم اومد جلو و گفت:
ـ وایـی! بچه ها بدبخت شدیم دانش فر میخواد امتحان بگیره!
و دوباره پچ پچ و سر و صدا تو کلاس اوج گرفت! با در موندگی به کتاب نسیم نگاه کردم و گفتم:
ـ ولی قبول نیست نگفته بود!!!!
آرمینا ـ اه امتحان گرفتنشم به ننه اش رفته هی زرت و زرت و بی هوا امتحان میگیره!
پارمیس و کیمیا هم حرفش رو تایید کردن... سارا هم غرق کتاب بود و داشت تمام مطالب رو میجوید!!!! بی خیال این فکرا شدم و با سرعت زیاد به سمت نیمکتم راه افتادم و کیفم رو شوت کردم اون ته و خودمم رفتم تو و کتاب ریاضی رو برداشتم و مشغول خوندن شدم! آرمینا و نگار هم پای تخته تقلب مینوشتن به خیال اینکه استاد نفهمه! با یه خط های خرچنگ قورباغه ای مینوشتن که مشخص نشه تقلبه! به خیالشون خیلی حرفه ای کار میکردن! اگه آقای دانش فر مثل مادرش زرنگ باشه، زود متوجه این موضوع میشه! از شدت هیجان رنگم پریده بود! هیجان که نه، استرس!!! اینقدر فکرام پراکنده و درهم برهم بود که نمیتونستم روی مطالب تمرکز کنم! پس بهترین راه این بود که روی میز تقلب بنویسم! شروع کردم به تقلب نوشتن!!! تند تند نکات مهم رو مینوشتم و فرمول هارو هم روی دستم نوشتم! حالا میز من و آرمینا پر شده بود از تقلبای ریز ریز!!!
کل کلاس در حالی که با عجله مشغول خوندن بودن، با اومدن استاد، ساکت شدن و سر جاهای همیشگیشون قرار گرفتن!
آرمینا و نسیم هم سریع اومدن... از استرس دستام عرق کرده بود... آقای دانش فر با لبخند به ماها نگاه میکرد! فکر کنم تمام نقشه های مارو از حفظ بود! معلومه وقتی مامانش خانم اروانی باشه همه چیزو بهش میگه! ماهم وقت نکردیم روش تقلبمون رو عوض کنیم!!!!
romangram.com | @romangram_com