#شاه_کلید__پارت_121
من ـ حالا چی شد چطور شد تعریف کن؟!
آرمینا ـ همسایتونه دیگه! بعد دیدمش کلی عصبانی و اینا از آسانسور اومد بیرون! بعد همونجا بود که باهم آشنا شدیم!
من ـ یعنی چی قشنگ تر توضیح بده!
آرمینا ـ بابا هیچی محکم خورد بهم بعدش کلی عصبانیتش رو سر من خالی کرد بعدش منم از دستش عصبانی شدم خواستم برم بالا که اون سریع اومد تو آسانسور و ازم معذرت خواهی کرد بعد از یکم حرف زدن بهم شماره داد! تازه منو هم میشناخت!
وای خدا اگه امیر بخواد با آرمینا کاری کنه چی!؟ از رو لج من؟! وای خدایا اینبارو دیگه واقعا به خیر بگذرون خدا جونم!
هیچی نگفتم و فقط یه لبخند تحویل آرمینا دادم! خوبه که اینطوری میخواد ارسلان رو فراموش کنه!
***
اون شب شایان اومد خونه ما تا با امین باشه و سارا رو رسوندیم خونشون و مهرناز و آرمینا هم رفتن خونه های خودشون!
سارا و شایان از سال پیش باهم آشنا شدن، شایان هم همون یه بار که اومد با دیدن سارا خیلی رفت تو کفش اما سارا دختری نبود که به این سادگی بهش پا بده! اما بعدها فهمیدم که شایان قایمکی میاد مدرسه و به خاطر همین هم بود که مچشو گرفته بودن! اما طی این قرار ها سارا هم بالاخره عاشق شایان شد... شایان هم از اون موقع تا الان تمام دوست دختراشو پیچوند و الان سارا براش مهمه! اینو میتونم تو رفتاراش بخونم! سارا دوست مشترک من و آرمینا و مهرنازه و از نسیم و پارمیس هم باهاش صمیمی تریم!مهشید هم سارا رو میشناسه! البته اینم از صدقه سری شایانه!
اون شب خیلی راحت خوابیدم ولی هنوزم فکرم مشغول بود! اما بالاخره خوابم برد!
***
امروز ریاضی داریم و به خاطر همین هیجان دارم! نمیدونم چرا ولی وقتی یادم میاد که اروانی نیست واقعا خوشحال میشم! و تازه قسمت باحال ترش اینه که پسر جیگرش به جاش هست!
دوباره مثل همیشه اومدم پایین و منتظر آرمینا شدم که دیدم قبل من یکی دیگه منتظرشه! بله آقا امیر جلو درشون وایساده بود...
با عصبانیت رفتم نزدیکش و با دیدن من لبخندی زد و گفت:
ـ بــــــــــه! سلام رزیتا خانوم!
من ـ کوفت ، درد ...!
امیر ـ نچ نچ نچ نچ! بی ادب نشو! داری میسوزی نه؟!
romangram.com | @romangram_com