#شاه_کلید__پارت_120

تو چشماش نگاه کردم که فهمید میخوام چی بپرسم!

آرمینا ـ راحت حرفتو بزن میدونم میخوای چی بگی!

من ـ آرمینا ارسلان چی شد؟! چرا امشب نیومده؟!

آرمینا ـ پیش دوست دخترشه!

چشمام نزدیک بود از حدقه بزنه بیرون!

من ـ با دوست دخترشه و تو اینقدر خوشحالی!؟!

آرمینا سرشو به علامت مثبت تکون داد که دیگه واقعا دیوونه شدم از دستش! یه روز عذا میگیره و یه روز شاده!

من ـ اونوقت چرا؟

آرمینا ـ برای اینکه من فهمیدم عاشقش نیستم... یکی بهترشو پیدا کردم!

آب دهنم پرید تو گلوم و سرفه افتادم و با چشمای از حدقه در اومده وقتی حالم جا اومد گفتم:

ـ جونم؟! آرمینا؟!

آرمینا ـ اخه ببین... ارسلان منو دوست نداره! من که نمیتونم زورش کنم! اما این چند روز با یکی آشنا شدم که میشناسیش! ولی خیلی آدم خوبیه! خیلی! فقط رزیتا... تورو خدا دعوام نکنیا!

با شک بهش نگاه کردم و گفتم:

ـ باشه! بگو!

آرمینا ـ امیر!

با این حرفش انگار یه پارچ آب سرد ریختن روم! امیر!؟ امیر؟! ای بابا چرا؟!

من ـ آرمیـــــــنا!

آرمینا ـ بهت که گفتم دعوام نکن!

romangram.com | @romangram_com