#شاه_کلید__پارت_119


من ـ من با خودم بودم! سمج!

کسری با قیافه پنچر ازم دور شد و من با لبخند رفتم سمت سارا اینا و دوباره مثل کلاغای خبر چین همه چیز رو مو به مو بهشون گفتم! اونا هم که فکر کردن کسری ازم خوشش اومده و داره نخ میده اما در واقع کسری داشت انجام وظیفه میکرد... اخ یادم رفت ازش بپرسم که سپهر کی میاد! ولی نه نپرسم بهتره! اونوقت فکر میکنه که من واقعا منتظر سپهرم! اه قربونم بشه الهی این سپهر! البته تا عید قربان خیلی مونده تا سپهر قربونم بشه ولی خب به هرحال! چند دقیقه بعد ارغوان ومهشید هم به جمع ما پیوستن و حرفامون نیمه کاره موند! البته تمام حرفا زده شده بود و مهرناز و سارا بهم هشدار دادن که اصلا درموردش کنجکاوی نکنم که بدتره! چون کسری جاسوسه!

مهرناز و ارغوان که اومدن دوباره خنده ها شروع شد! آرمینا هم اون وسط هی به همه تیکه می انداخت و مارو می خندوند! اون شب برای اولین بار تو این چند سال، خیلی بهم خوش گذشت!

ولی تنها چیزی که منو عذاب میداد این بود که من تو خماری بودم ولی کسری رو رد میکردم چون به هیچ وجه نمیتونستم ازش حرف بکشم!

ارسلان نیومده بود اما آرمینا اصلا ناراحت نبود! واقعا تعجب کردم! نمیدونم این چرا اینطوری شده!

شاید مشکلش حل شده!

رفتم سمتش و نشستم کنارش. سرم از صدای بلند آهنگ درد گرفته بود! سعی کردم داد بزنم تا صدام به مهشید برسه!

من ـ مهشیییییییییییدوووو!

مهشید ـ جووووووووونم؟!

من ـ زهرماااااار! اینو یکم کمش کن!

مهشید در حالی که سرجاش میرقصید سرشو بالا انداخت که یعنی اصلا فکرشو هم نکن! بیخیال شدم و اینبار آرمینا رو صدا زدم.

من ـ آرمینا!

آرمینا درحالی که لبخند زده بود سرشو به سمتم برگردوند و گفت:

ـ بله؟!

من ـ خوش میگذره؟!

آرمینا سرشو تکون داد و گفت:

ـ اره خیلی!


romangram.com | @romangram_com