#شاه_کلید__پارت_126
من ـ کدوم کارا؟!
اقای دانش فر به اون سفره الکی و کارای چند ثانیه قبل اشاره کرد و گفت:
ـ همین کارا دیگه!یعنی چی اینکارا؟! شماها خجالت نمیکشید؟! اخه دختر با دختر؟! استغفرالله!
از شدت تعجب نفسم بند اومد! اون چه فکری راجع به ما کرده بود؟! یعنی واقعا همچین برداشتی کرده بود؟! ما فقط داشتیم شوخی میکردیم! البته بهش حق میدادم تو مدرسه ما پر بود از این نوع دخترا که بدتر از ما اینکارارو میکردن و معلومه که دانش فر بدبین میشه! ولی درمورد من و آرمینا اشتباه فکر کرده!
با عصبانیت و صدایی که حالا اوج گرفته بودگفتم:
ـ استاد شما اشتباه میکنید! چطور به خودتون اجازه دادید همچین فکری بکنید؟!
دانش فر پوزخندی زد و گفت:
ـ خوبه با چشمای خودم دیدم!
من ـ ببخشید از نظرتون، بوسیدن دختر داییم جرمه؟! تازه من خیلی عادی بوسیدمش! گونه اشو بوسیدم! تازه ما داشتیم شوخی میکردیم اصلا شما چرا دخالت میکنید؟! تازه چرا فقط به من گیر میدید؟!
استاد ـ واسه اینکه تو از همشون شر تری! میدونی تو دفتر معلما چقدر اسمت سر زبوناست!
من ـ نه خیر اسم من فقط سر زبون مامان شماست و شما به من بدبین شدین!
هنوزم آستین روپوشم تو دستاش بود و از حرص بازومو فشار میداد! حس کردم که یه چیزی رو داره ازم پنهان میکنه! اما چی؟! علم غیب که ندارم! فقط حس میکردم خیلی جلوی خودشو میگیره تا حرفی نزنه!
استاد ـ ببین یه دفعه دیگه همچین صحنه ای ببینم واقعا باهات برخورد جدی میکنم!
من ـ ببخشید اما شما خیلی منحرفید که همچین فکری کردید! من و دختر داییم رابطه صمیمی داریم و این فقط برای شوخی و خنده بود! واقعا برای خانم اروانی متاسفم که همچین پسری دارن!
دانش فر هم بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه آستینمو ول کرد و رفت! منم از حرصم پامو زمین کوبیدم و براش ادا در آوردم که تو یه حرکت ناگهانی برگشت و زبون من بین زمین و آسمون معلق موند! از شدت ضایعگی و شرمندگی نمیدونستم چیکار کنم! دانش فر سعی میکرد جلوی خنده اشو بگیره ولی زیاد موفق نشد و یه لبخند رو لبش اومد که نشون میداد داره خیلی خودشو کنترل میکنه! منم سرمو انداختم پایین و خیلی سریع از کنارش گذشتم و رفتم بیرون! تا پامو بیرون گذاشتم صدای خنده بچه ها بلند شد!
با عصبانیت بهشون توپیدم:
ـ زهر مار! همه ی عصبانیتشو سر من خالی کرد کلی بهم تهمت زد و نصیحتم کرد! اونوقت شما دارید اینجا هر هر میخندید؟! الهی جز جیگر بگیری کیمیا! نگاه استین مانتومم چروک کرد!
بچه ها هنوز درحال خنده بودن که یهو خنده اشون قطع شد!!! با تعجب گفتم:
romangram.com | @romangram_com