#سرنوشت_وارونه_پارت_227
**دانای کل**
چند ساعت بود که برگشته بودن تهران شهاب رفته بودن خونه ی خودش و پیمان و سپهرم تو عمارت بودن،پوپک از خونه رفت و جای قبلی خودو به برادراش گفت که تا وقتی پیداش نکردین و نیومد خونه منم نمیام
پیمان خیلی از نبود حنا عصبی بود ،دیگه حدسش به یقین شد که حرف سپهر از اینکه کسی دز دیدش واقعیه،ولی با خودش میگفت که چه کسی ممکنه این کار کنه؟
یاد پیامی افتاد که بهش رسیده بود،اینکه باید حنای عزیزشو بکشه!مگه می تونست؟ مگه شدنی بود؟
با خودش گفت که شاید پدرم...
بقیه حرفش رو نزد،این بار سنگینی میشد براش که پدرش عزیزترین کسش رو ازش گرفته باشه نه این اجازه رو بهش نمیداد.
از جا بلند شد و رفت سمت اتاق پدرش در زد و رفت داخل،پدرش دید که روی تخت نشسته بود و در حال مطالعه بود
اردلان خان وقتی پسرش را دید لبخندی بر لب آورد و گفت: چیشده پسرم؟چیزی میخوای؟
پیمان نمیدانست چطور حرفش را بزند ولی دل را به دریا زد و گفت: پدر ما تقریبا همه جا رو دنبال حنا گشتیم ولی نبود
اردلان خان خیلی خونسرد گفت: بهتر از شرش خلاصه شدیم
پیمان از این حرف پدرش عصبانی شد ولی خودش را کنترل کرد و گفت: پدر اون بادیگارد من باید بدونم کجاست
اردلان خان کتاب در دستش را بست و گوشه ی تخت گذاشت و عینک مطالعه را هم از چشمانش در آورد و رو به پسرش با همان خونسردی گفت: که فقط بادیگاردته؟آره؟
پیمان با اخم های تو هم گفت: آره
_پیمان
_بله
_ کی من بهت دروغ گفتن یاد دادم؟
_منظورتون چیه؟
_منظورم خیلی واضحه،من نباید می فهمیدم که پسرم به اون دختر هرجایی علاقه داره!؟اصلا اون دختر در شأن تو پسر من هست؟اون هرزس پیمان این بفهم
پیمان با عصبانیت تمام گفت: بس کنید پدر این حرفا چیه
اردلان هم عصبی گفت: این حرفا همش حقیقت پسری دیونه اون دختر بدرد تو نمیخوره این رو بفهم
_اینکه بدردم بخوره یانه خودم تعیین میکنم
_احمقی،آخه پسره ی خیر سر اون دحتر کیهان ورا نمی فهمی دختر مردیه که سر پدرت کلاه گذاشته
romangram.com | @romangram_com