#سرنوشت_وارونه_پارت_226
با باز شدن در حرفم رو خوردم
نگاه کردم به شخصی که داخل شد زیاد قیافش معلوم نبود،چراغ که روشن شد چشمام بستم آخه به پور عادت نداشتم،یکم گذشت که آروم بازش کردم که،با کمال تعجب اردلان خان دیدم جلوم ایستاد و خیلی جدی داره نگام میکنه،آب دهنم با ترس قورت دادم و گفتم: اردلان خان چیزی شده؟
یه تا ابروشو داد بالا و گفت:کوچولوی ناناز نازی حالا سر من رو کلاه میزاری؟
_منظورتون چیه؟
داد زد: خفه شو بسه دیگه دروغ گفتن
امد و صورتشو نزدیک صورتم کرد و با چشماش زول زد به صورتم و گفت: بهتره بگی چه حرفایی به پلیسا زدی
جدی تر گفت: می دونم باهاشون در ارتباطی
اینو گفت و رفت ولی قبلش گفت: بهتر حرف بزنی وگرنه توام به حال اون دچار میشی
و دستشو سمتی اشاره داد و منم نگاهی به اون سمت کردم و با چیزی که دیدم دهنم باز موند!!!
وای خدای من این....این که....
در با صدای بدی بسته شد این نشونه این بود که اردلان خان رفته ولی خوشبختانه چراغ نبستن
دوباره به اون جسم بی جون خیره شدم باورم نمیشد این آرش باشه اون که مرده بود!!!
دستاشو با زنجیر بسته بودن و صورتش به شدت خونی بود مچ دستاشم خون می امد واقعا آزار دهنده بود
صداش زدم: آرش
یه تکون کوچکی خورد و سرشو آ وم بلند کرد و نگام کرد،وقتی دیدم تعجب کرد و با صدای گرفته ای و خیلی آرومی گفت: تو....اینجا...
بقیه حرفشو نفهمیدم خیلی آروم حرف میزد مشخص بود براش سخته
بخاطر همین گفتم: نمیخواد چیزی بگی خودم همه چیز بهت میگم فقط گوش کن
کل ماجرا رو از اونجا که گفتن مرد تا الان گفتم براش البته خلاصه
اونم گوش داد و در آخر بازم با همون صدای آروم گرفتش گفت: با....ید .......اٙ.....ز...ای..نجا...ب...ری
_راهی نیست دستامم بستن،اصلا اینا چی میگن،اردلان از کجا فهمید من با پلیسا هم دستم؟
جوابی نداد،چند بار صداش کردم ولی انگار بیهوش شده بود
خیلی سرم درد میکرد واقعا گیج بودم و به شدت میترسیدم نمیدونستم چه بلایی قرار سرم بیاره اردلان خان
romangram.com | @romangram_com