#سرنوشت_وارونه_پارت_225
عصبی بلند شد و رفت سمت حمام در حمام کبید به هم...
•••••••••••••••
**حنا**
_شما امروز مرخص میشی حالتون کاملا خوب شده فقط سرتون بخیس که تا دو روز دیگه بیان که کشیده شن
_جدی مرخصم؟آخی راحت شدم
دکتر که همون پسر جون بود گفت: یعنی انقد از ما بدت میاد؟
لبخند کوتاهی زدم و گفتم: نه از محیط بیمارستان خوشم نمیاد
_کی خوشش میاد
اینو گفت و رفت,دیروز خواستم زنگ بزنم به پیمان یا شهاب یا هامین ولی هیچ شماره ای حفظم نبود،حالا که مرخص شدم میتونم برم خونه سناییا.
بلند شدم و رفتم تا لباسم رو بپوشم.
وقتی آماده شدم در اتاقم زد شد و یه مد هیکلی امد داخل و رو به من گفت: خانم من رو آقا اردلان فرستادن ایشون خیلی دنبالتون گشتن تا اینجا پیداتون کردن الان همه خونه منتظرن لطفا تشریف بیارید
تعجب کردم،اردلان خن دنبالم میگشت؟شاید...
رفتم و سوار ماشین شدم و اون مرد حرکت کرد....
چشام باز کردم،روی صندلی بودم و دستام بسته بودن،من اینجا چیکار میکنم؟
اصلا چیشد!؟من که قرار بود برم خونه سناییا؟
اطرافمو نگاه کردم تاریک بود هیچ روزنه ی نوری نبود.
صدای زنجیری شنیدم ترسیدم گفتم: کی هستی؟کی اینجاست؟
ولی جوابی نشنیدم،هرچی تلاش کردم دستم رو باز کنم فایده نداشت خیلی سفت بودن،واقعا ترسیده بودن چاره ای جز جبغ زدن نداشتم پس شروع کردم
_کسی اینجا هست؟اهای کسی صدامو می شنوه؟
_اهای کسی نیست؟
_جواب رو بدین با شمام،من رو چرا اوردین....
romangram.com | @romangram_com