#سرنوشت_وارونه_پارت_224
••••••••••••••••••
وقتی بیدار شدم یه پرستار بالا سرم بود وداشت آمپولی به سرمم تزیق میکرد،وقتی چشمای بازمودید گفت: خوبی عزیزم؟
_میشه بپرسم من کدوم بیماررستانم؟
_عزیزم بیمارستان(....)تهران،شمال بودی منتقلت کردن اینجا
سرمو تکون دادم و اونم رفت بیرون
شمال بودم؟
یادم امد...وسطی و بحث پوپک و شیرین سر بازی
همه چی یادم امد وای خدا،الان همه دنبال من میگردن،باید بهشون خبر بدم خواستم بلند شم که سرم به شدت درد گرفت و مجبور شدم دوباره دراز بکشم....
نمیتونستم بلند شم چون واقعا سرم درد میکرد اوووف حالا چیکار کنم،مجبور شدم از همونجا پرستار صدا بزنم،ولی خبری نشد کسی نیومد اوووف اکه نمیخواستیشون همینجا بودنا الان که میخوای خبری نیست!
رفتم تو فکر،تو فکر اون نور بودم هنوزم نفهمیدم چی بود،همون نور منو کشوند اینجا،وای خدا اصلا نمیدونم الان چه وقت از روز،شب یا...؟
ساعت چنده؟ساعتیم اینجا نیست اوووف
••••••••••••••••
**دانای کل**
تقریبا همه ی جنگل رو گشت بودن ولی هیو سرنخی ازش پیدا نشده بود،هرسه خیلی ناراحت یودن و به خودشون لعنت میفرستادن که چرا بیشتر مراقبش نبودن،از اون کرد جنگلبان خدافظی کردن و به ویلا برگشتن،به محض رسیدن شهاب گوشی برداشت و زنگی به هامین زد،میدونست الان دوستش چقد از این بابت ناراحته ،بعد چند بوق ثدای هیجان زده ی هامین بلند شد: پیداش کردین؟
شهاب غمگین گفت: نه داداش اثری ازش نبود
هامین ناخداآگاه اشک از چشمانش خارج شد و گفت: خواهرم چی شده شهاب؟چه اتفاقی براش افتاده؟
عصبی داد زد: به ولا پیداش کردی کردی نکردی دیگه من برادری به اسم شها ندارم،من اونو دست تو امانت داده بودم اینه جوابش ؟آره؟
آره رو با داد گفت،شهاب نمیدونست چی بگه،خودش هم نگران و عصبی بود،حال هامین درک میکرد ولی کاری ازش بر نمی امد.
تلفن قطع شد،شها ناراحت و خسته و کلافه بود و زیر لب زمهزمه کرد: کجایی تو دختر،کجایی؟
•••••••••••••
پیمان عصبی به سمت اتاقش رفت و پرید سر تخت خیلی کلافه بود نمیدانست دیگر کجا رو باید دنبال این دختر بگردن،با خودش گفت: حالا که شدی همه ی زندگیم باید بری؟آخه کجا رفتی؟چیشدی؟چرا هرجا میگردیم پیدات نمیکنیم؟چرا؟
romangram.com | @romangram_com