#سرنوشت_وارونه_پارت_223
تو فکر بودم که در باز شد و پسر جوونی امد داخل و رو بهم با لبخند گفت: بیمار بی هویت ما چطوره؟
با تعجب گفتم: بی هویت
خنده کوتاهی کرد و گفت: وقتی اوردنت اینجا هیچ مدرکی باهات نبود،انگار سرت به جایی برخورد کرده یادت نیست؟
یکم فکر کردم،یه چیزایی می امد تو ذهنم همینو به دکتر گفتم که گفت:مشکلی نیست چون سرت ضربه خورده این طبیعیه یکم دیگه همه چیز بخاطرت میاد
سرمو تکون دادم که گفت: راستی اسمت چیه؟
اسمم چی بود؟یکم فکر کردم تا یادم امد
_حنا جاوید
_اسم پدرت چیه؟
پدرم؟اسمش چی بود؟
یکم فکر کردم تا بالاخره یادم امد
_کیهان
_خانوادتون چند نفر؟
انگار داشتم تو مغزم دنبال خانوادم میگشتم خیلی خاطرات گنگی رد میشدن ولی خیلی گنگ بودن،ولی یادم امد خانوادمون ۴ نفر بود
_۴ نفر
_خوبه داره یادت میاد یکم دیگه تلاش کنی کلا مثل روز اول میشی،این فراموشیتم بخاطر ضربه که به سرت خورده و همچنین بیهوشی
اینو گفت و ادامه گفت: خب بهتر استراحت کنی زیاد به خودت فشار نیار
اینو گفت و رفت
رفتم تو فکر،گشتم یه خاطرای ی از گذشته یادم بود،پدرم و مادرم و برادرم که باهم دور میز نشسته بودیم و میگفتیم و می خندیدم،شب یلدا بود.
آره یادم امد خیلی خوش گذشت،چقد من و داداشم مسخره بازی می کردیم.
بیخیال این فکر شدم باید بفهمم چرا اینجام،یکم فکر کردم دنبال یه رد و نشونه بودم که چرا و برای چی اینجام
یچیزایی یادم امد،تو تاریکی بودم و افتادم زمین وسرم خورد به یه سنگ بزرگ!
ولی هرچی فکر میکردم قبلشویادم نبود،اینکه کجا بودم و چطور شد که اینطور شدم و الان کدوم بیمارستانم!؟
راستی کدوم بیمارستانم؟
خواستم برم بیرون و از یکی پرستارا بپرسم ولی چون سرم دستم بود بیخیال شدم ودراز کشیدم.
چشامو بستم و خوابم برد.....
romangram.com | @romangram_com