#سرنوشت_وارونه_پارت_222
وسایل لازم برداشتن و راهی جنگل شدن نقشه ای هم با خود بردن که واسه برگشتن راه رو پیدا کنن....
دوساعتی بود که میگشتن ولی خبری نبود سپهر متوجه یه کلبه شد و رو به شهاب و پیمان گفت: بیاید یه کلبه اینجاست
هرسه به سمت کلبه روانه شدن و شهاب زودتر از همه در زد یکم صبر کزدن که بالاخره یه مرد هیکلی با ریشای بلند در را برای آن ها باز کرد،مرد با تعجب آن سه نفر نگاه میکرد و رو بهشون گفت: شما کی هستین؟
پیمان سریع جواب داد: ببین آقا ما دنبال یه دختر میگردیم،حدس میزنیم توی جنگل گمشده
_از کی؟
_چهاروزی میشه
مرد خنده کوتاهی کرد و گفت: اگه توی جنگل کمشده دیگه دنبالش نگردین چون جتی لاششم پیدا نمیکنید،این جنگل پر از حیونای وحشی،بعید نیست این دختری که میگی رو نبلعیده باشن
شهاب گفت: اما من فقط حذس میزنیم،حالا میشه شما لطف کنید با ما بیاید شاید اونطوری که شما گفتین نباشه
_ببین پسر جان من بیست ساله که اینجام و کاملا با این جنگل آشنایی دارم ،اینطور که گفتین اون شخص یه دختر،اگه پسر بود شاید اعتمالش بود که زنده باشه ولی خب دخترا زیاد نمیتونن از خودشون دفاع کنن
پیمان گفت: اما اون دختر رزمی کار
مرد نفسی کشید و گفت: باشه میام باهاتو فقط بزارید تا وسایلم و با خودم بیارم
هر سه سرشون تکون دادن و اون مرد رفت و وسایلشو اورد و همراه آن ها شد.....
**حنا**
چشمامو به آرومی باز کردم،نور که به چشام میخورد اذیتم میکردم،دوباره بستم و یکم بعد دوباره بازشون کردم،یکم که دیدم خوب شد به اطرافم نگاه کردم،من کجا؟خواستم بلند شم که با سوزشی که از دستم امد فهمیدم بهم سرم وصله یکم که دقت کردم فهمیدم بیمارستانم!
هیچی یادم نبود،کی من امدم اینجا؟اصلا چیشد ؟چه اتفاقی برام افتاده؟
تو همین حین در اتاق باز شد و پرستار که یه دختر همسن خودم بود امد و وقتی من و دید گفت: وای تو بیدار شدی؟بزار برم دکتر بگم بیاد
اینو گفت وسریع رفت بیرون مغزم اصلا کار نمیکرد که اینجا چیکار میکنم اصلا چیشد که اینجا،سرمم حسابی درد میکرد دست گذشتم روش که فهمیدم باند پیچی شده،من تصادف کردم؟
romangram.com | @romangram_com