#سرنوشت_وارونه_پارت_228
_بسه کنید این چرندیات اون که کلاه بردار بپد شمایید اون که کار خلاف میکنه شمایید من همه چیز رو میدونم پس خواهشا درباره این موضوع نگید
این رو گفت و از اتاق خارج شد و در را به شدت بست.
عصابش به کلی بهم خورده بود برلی کار دیگر آماده بود سر از چیز دیگر در آورد ولی خب شک هایی که کرده بود انگار درست بود،شاید واقعا حنا پیش پدرش است،اگر باشد؟یعنی حنا درباره ی اون چی فکر میکنه؟
با عصابی داغون و فکری مشغول به سمت اتاقش روانه شد.....
**حنا**
واقعا نمیتونستم باید چیکار کنم آرشم بی هوش بود
منم بسته بود،کسیم اینجا نبود،همش به این فکر می کردم که اردلان خان از کجا فهمیده که من با پلیسا هم دستم،نکنه یه دستی بهم زده؟شاید میخواد ببین من هم دستشون هستم یا نه!
ولی چرا این بلا رو سر آرش اوردن؟چرا من به هیچ جوابی نمی رسم؟
یهو ذهنم کشیده شد به پیمان..یعنی اون میدونه پدرش من رو دزدیده؟من رو زندانی کرده؟شاید بدونه اگه بدونه یعنی من انقد براش مهم نبودم که حتی بیاد پیشم؟ببینه زندم یا مرده!!!
شهاب چی؟اون کجاست؟چرا الان که بهشون احتیاج دارم هیچکدومشون نیست؟
یعنی دیگه آخر خطه؟اردلان خان من رو میکشه؟وای خدا حتی فکر کردن بهش تنمو میلرزونه!
کجایی هامینم کجایی ببینی چه بلایی سر خواهرت میارن
تو همین فکرا بودم که در باز شد و اذلان خان تو چار جوب در نماین شد
یه دو نفر هم باهاش بودن دونفر خیلی هیکلی آدم میدیدشون یاد هیولا ها می افتاد
اردلان خان امد نزدیکم و گفت: خب
منم گفتم: خب چی؟
_بگو چی اطلاعاتی به پلیس دادی؟
_من اصلا با پلیس همکاری نمیکنم
_جدی؟خیلی خب
اشاره کرد به یکی از اون غولا و اونم رفت سمت آرش و با پا محکم د تو شکمش این کار رو چند بار تکرار کرد
اردلان خان گفت: بگو تا نکشتمش
romangram.com | @romangram_com