#سرنوشت_وارونه_پارت_219

هامین هراسون از جا بلند شد و گفت: حنا چی؟

_هامین حنا گمشده،هیچ اثری ازش نیست

هامین شکه زد شد و گوشی از دستش افتاد شهاب مدام صداش میزد ولی هامین توی این دنیا نبود،تلفن قطع شد و هامین همچنان تو شک بود،خواهرش گم شده؟خواهر کوچولوش؟همه کسش؟

از شک خارج شد و گوشی را برداشت و زنگ زد به پرویز خان یا همان علی آقا،باید با اون این موضوع را در میان میذاشت.

با چندتا بوق برداشت: الو

_الو عمو علی

_به هامین جان چه عجب؟

_عمو حنا

_حنا چی هامین؟چیشده؟

_حنا با شهاب اینا رفتن شمال،الان شهاب زنگ زد و گفت که.....گفت که حنا گمشده و هرجا گشتن هیچ اثری ازش پیدا نکردن

عمو علی با تعجب گفت: مطمئنی؟

_بله،الانم من میرم شمال

_باشه برو منم به کلانتری گذارش میدم

_چشم خدافظ

_خدا به همرات

اینو گفت و تناس قطع شد،هامین سویچ ماشینش را برداشت و به راه افتاد.....

•••••••••••••••••••





همه نشسته بود،تو فکر بودن و ناراحت،سپهر بلند شد و گفت: نه اینطور نمیشع باید یکاری کنیم

شهاب گفت: میش میشه بپرسم مثلا چه کاری میخوای بکنی؟

_چمیدونم میریم دوباره میگردیم

اینبار پیمان جواب داد: گشتن فایده نداره الان شب و هوا تاریک هیچ کاری نمیتونیم بکنیم

سپهر اخم کرد و نشست،۴ ساعت بود که حنا گمشده بود!

پوپک و شیرین از گریه ی زیاد خوابشون برده بودن بقیه هم با حرف پیمان که گفت«برید بخوابید»خوابیدن،فقط اشکان بیدار موند،اون هم توی این فکر بود که این دختر کجا ممکنه باشه؟اصلا چیشد که اینطور شد؟


romangram.com | @romangram_com