#سرنوشت_وارونه_پارت_218
همگی دور میز شام جمع شده بودن و آماده ی شامی بودن که اشکان و گروهش برای آن ها آماده کرده بودن،وقتی شام روی میز گذاشتن همگی نشستن پوپک با چشم به دنبال حنا بود رو به شیرین گفت: شکر تو حنامو ندیدی؟
_نه مگه تو اتاقش نبود؟
_نه
پوپک رو کرد به برادراش وگفت: شما حنا رو ندیدین؟
سپهر گفت: چرا همین یه ساعت پیش دیدمش،رفت بیرون
_بیرون؟این وقت شب؟اون که جایی رو بلد نیست
_نگران نباش بچه که نیست
پوپک هراسون از جا بلند شد و گفت: چی میگی دیونه یساعته رفته ببرون بعد میگی نگران نباش آخه تو این تاریکی مگه جایی می بینه ؟نکنه رفته جایی گم شده ؟
اینو گفت و رفت بیرون،به دنبالش شیرین و دوستاش رفتن بیرون و همزمان حنا رو صدا زدن ولی هیچ خبری از اون نبود.
شهاب امد بیرون و گفت: من میرم اطراف جنگل میگردم
و رفت طرف جنگل پیمانم سربع خودش به شهاب رسوند و گفت: صبر کن منم میام
هرچند شخاب دوست نداشت پیمان همراهش باشه ولی اجبارا قبول کرد و هردو سوار ماشین شدن و به راه افتادن.
توی اون تاریکی هیچ اثری از حنا نبود ،پوپک خیلی نگران بود اشک بود که از چشماش رونه میشد و شیرینم همچنین همه دپرس بودن با خودشون میگفتن که چه بلایی ممکنه سر این دختر امده باشه!!!
شهاب و پیمان هم نگران به دنبال این دختر بودن پیمان بیشتر از این نگران بود که نکنه یکی از افراد پدرش بلایی سر حنای عزیز اورده باشند!زیر لب گفت: فقط بلایی سرش بیاد اردلان خان من آتیشت میزنم
پیمان و شهاب همه جا رو زیر پا گذاشتن اما خبری از حنا نبود،خیلی نگران بودن اصلا نمیدونستن چی شد که حنا ناپدید شد،با غم به ویلا برگشتن،پوپک که حال بدی داشت تا چشمش به پیمان افتاد سریغ رفت سمتش و گفت: پیداش کردین؟آره بگو داداشی،بگو پیداش کردین
پیمان اخم کرد،نمیدونست به خواهرش چی باید بگه،پوپک که دید پیمان جواب نمیده رو شهاب گفت: پیداش نکردین؟
شهاب سرشو انداخت پایین و حرفی نزد،پوپک نشست و زار زد،شیرین هم امد و با پوپک همرا شد.
شهاب رفت یه گوشه و تلفن رو برداشت،باید به هامین خبر میداد،پس زنگ زد و بعد چندتا بوق جواب داد: به به شهاب جون یادی کردی؟
شهاب با حالت غمگین گفت: هامین
هامین نگران گفت: شهاب،چیشده؟اتفاقی افتاده؟
_هامین،حنا
romangram.com | @romangram_com