#سرنوشت_وارونه_پارت_217
پیمان گفت: من مونوپاد اوردم ولی واقعا حوصله ندارم برم تا بالا
_وای داداشی منم حوصله ندارم،سپهر تو برو
_من که عمرا من حس ندارم حتی دستمو تکون بدم،اشکان تو برو
خلاصه هی بهم پاس دادن تا رسید به من منم دیگه از اجبار بلند شدم و رفتم،سمت اتاق پیمان،بهم گفتن کدوم اتاقش
رفتم داخل ،اتاق بزرگ و قشنگی بود،رفتم سمت کیفش و بازش کردم گشتم دنبال مونوپاد برش داشتم خواستم بیام بیرون که صدای گپشی پیمان بلند شد،کنجکاو شدم ببینم کی بود،رفتم سمت گوشیش،پیام امده بود براش،امده بود سر صحفه با خوندنش شاخ در اوردم و ترس برم داشت
«امشب ترتیب اون دختر هرزه ، حنا رو بده باید خلاصش کنیم»
خشکم زد یعنی میخوان من رو بکشن؟وای خدا باورم نمیشه آخه واسه چی؟من که همه کار براشون کردم!!
با روحیه ی داغون رفتم پایین،خودمو جمع جور کردم و یه نفس عمیق کشید نباید بفهمن که من از نقششون خبر دارم،رفتم تو سالن پوپک که دیدم گفت: بیا این گوشی من وصلش کن بهش
سرمو تکون دادم و گوشی وصل کردم و چندتا از به قول خودشون لشکر شکست خورده عکس گرفتم.
و با یه ببخشید رفتم تو اتاقم،واقعا ترسیده بودم یعنی چی امشب من رو میخوان بکشن؟اصلا مگه من چیکار کردم؟وای خدا حالا چکار کنم؟
با ذهنی مشغول به خواب رفتم.....
••••••••••••••••••••
وقتی از خواب بیدار شدم خودمو مرتب کردم و رفتم پایین،شب شده بود ساعت نگاه کردم ۸ بود ، رو کردم به سپهر که داشت اشکان رو مسخره میکرد ،آخه شام پای اونا بود گفتم: پیمان کجاست؟
سپهر نگاهی بهم کرد و با اخم گفت: نمیدونم
وا این چرا اینطور شد،نکنه اینم میدونه من رو میخوان بکشن؟ آره دیگه میدونه
رفتم بیرون از ویلا خیلی تاریک بود چشم خورد به یه نور،کنجکاو شدم ببینم نور چیه،رفتم سمتش هرچی میرفتم بهش نمیرسیدم. نمیدونم چقد راه رفتم که خسته شدم و ایستادم به خودم که امد وسط جنگل بین هزارن درخت گم شده بود خیلی ترسیدم،هرچی جیغ و داد میزدم فایده نداشت،صدای عجیب و غریبی به گوش میرسید واقعا ترسناک بود چشم خورد به همون نور رفتم سمتش که یهو پام نمیدونم به چی خورد که با شدت افتادم و سرم به سنگ بزرگی برخورد کرد و........
**دانای کل**
romangram.com | @romangram_com