#سرنوشت_وارونه_پارت_216
دیدم خیلی دارن بحث میکنن رفتم طرفشون و گفتم: وای باز شما شروع کردین،بس کنید
ساکت شدن و گفتم: رای گیری میکنیم اینطور بهتر
پوپک گفت: ای جونم هر چی تو بگی عشقم
خندیدم بهش دخترک دیونه
رو کردم به جمعیت حدود ۱۲نفری بودیم همه نیومدن بیشترشون یا خواب بودن یا رفته بودن خرید.
_خب کیا میگن وسطی؟کیا میگن والیبال؟
همهمه ای راه افتاد بعضیا میگفتن والیبال بعضیا میگفتن وسطی،نه اینطور نمیشه
رو بهشون گفتم: وای بسه بابا
ساکت که شدن گفتم: هرکی میگه وسطی دستشو ببره بالا
شمردم ۷نفر وسطی انتخاب کرده بودن
بیشترین رای اروده بود رو به پوپک و شیرین گفتم: خب وسطی شد،رأی بیشتر گرفت
پوپک اخم کرد و گفت: خودتون بازی کنید من نمیام
لبخندی بهش زدم و گفتم: اگه نیای که منم بازی نمیکنم
_نه خب میام
لبخندی زدم و رفتیم پیش بقیه و رو
بهشون گفتم: حالا دو نفر سرگروه بشه
اشکان و سپهر داوطلب شدن و شروع کردن به یار کشی
خلاصه اینکه، من و سپهر و پیمان و شهاب و پوپک و شیرین شدیم یه تیم.
اشکان و اون دختر مریلا و نازنین دوست پوپک و بهداد پسر عمش و هیراد دوست سپهر و سورن دوست شهاب شدن یه تیم.
گروه اول ما بودیم که باید می رفتیم وسط،من همیشه این بازی دوست داشتم قبلا ها که بازی میکردم هیچکس حریفم نمیشد الان دیگه نمیدونم بلدم یا نه!خیلی وقت بود بازی نکردم....
خلاصه بازی شروع شد و خیلی خوش گذشت،تقریبا یه دوساعتی طول کشید بازیمون دست آخرم ما بردیم.قرار شد تیم بازنده ترتیب شام بده.
رفتیم تو سالن و هر کی یجا پهن شد واقعا خسته شده بودیم.
پوپک که پهن شده بود رو کاناپه گفت: الان فقط می چسبه یکی یهویی ازمون عکس بگیره
romangram.com | @romangram_com